شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی وانبوه هزارانت کو؟
میخزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهتِ صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیههی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
زیر سرنیزهِ تاتار چه حالی داری؟
دل پولادوشِ شیر شکارانت کو؟
سوت وکورست شب ومیکدهها خاموشند
نعره و عربدهی باده گسارانت کو؟
چهرهها درهم و دلها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحرِ این شب تارانت کو؟
محمدرضا شفیعی کدکنی
#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing