شفیعی کدکنی در مجموعه شعر «طفلی به نام شادی»، چند شعر هم در موضوع تابوشکنی و هجوم به الهیات دارد. کسی که هم شاعر است و هم با میراث و مکتوبات صوفیه و عرفا مأنوس و محشور است، عجبی نیست اگر اشعاری ازین دست هم بسراید. دوستان و شاگردان شفیعی کدکنی که افتخار درک محضر و همنشینی و همراهی با ایشان را داشتهاند، بارقههایی از آتش یک شوریدگی متعالی را در حالات و سخنان استاد دیدهاند و به خاطر دارند. شعر شفیعی کدکنی، آیینه راستگفتار حالات و مقامات اوست. لغات و مفردات و تعابیری همچون خرقه، سماع، سُکر، سیمرغ، آواز و شهپر جبرئیل و قلندر و فنا و کوی مغان و نامهایی چون بایزید بسطامی، حلّاج، عین القضات، فضل الله حروفی استرآبادی و شیخ اشراق و ... در منظومه شعری وی، گواه روشنی است بر تعلّق خاطر او به جغرافیای فکری و فرهنگی ادب صوفیه. در مجموعه «طفلی به نام شادی»، چند سروده هست که شاعر در آنها از روی شکّ و انکار، به میدان موضوعات و مباحثی همچون ابلیس،آدم، گناه نخستین، مکر حق، تقدیر، معرفت خدا و رازناکیاش درآمده است.(۱)در این اشعار، کفریات شگرفی همچون زندانی بودن خدا در قفس ادیان، وجود نداشتن ابلیس، و تقابل ادیان و عقاید با حقیقت، طرح و تصویر شده است. «پناه من» یکی ازین اشعار است.(۲) این شعر، در سه بخش،درباره ماجرای آدم ابوالبشر و گمراهیاش به دست ابلیس است. بخش نخست، پیغام آدم است به ابلیس و شِکوه و گلایه از او: داد آدم سوی ابلیس این پیام کز چه رو در راهم افکندی تو دام؟ ... بوده روزی قبله افلاکیان گشته خُسرانی میان خاکیان. بخش دوم، پاسخ ابلیس است به آدم و این نکته نفسگیر و درشت که ابلیسی دیگر هم، راه ابلیس را زده است.شیوه پاسخ ابلیس، یادآور طرز سخن گفتن جسورانه عقلاءالمجانین است با حضرت حق(۳): گفت:«ای آدم!چه میگویی چنین؟ چشم جان بگشای و آنسوتر ببین من شدم ابلیس تو، در انجمن از تو می پرسم:که بود ابلیسِ من؟ در بخش سوم و در پایان، این وجود آتش به جان شاعر است که حیرت و عجز و التماس و مناجات و اندوه و استعاذهاش در هم می پیچد و می گوید: ای عیار زهره و برجیس، تو! ای مُضِلّ آدم و ابلیس تو! چند و چند از این ثواب و آن گناه؟ در تو می جویم ز مکر تو پناه!(۴) پنداری طنین صدای ابوالقاسم کُرَّکانی و احمد غزالی و سنایی و عین القضات همدانی است که از ورای قرون به گوش می رسد!
۱.طفلی به نام شادی، محمّدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، تهران، ۱۳۹۹، صص ۲۶۳،۱۷۲،۱۵۸،۱۵۲،۱۴۹،۱۴۴ ۲. همان، ص ۱۴۴ ۳.درباره گستاخی دیوانگان با خدا رک: دریای جان، هلموت ریتر، ترجمه دکتر عبّاس زریابخویی و دکتر مهرآفاق بایبوردی، انتشارات بین المللی علم الهدی،تهران،۱۳۸۸، ج۱، ص۲۳۷ ۴. این مصرع، یادآور این سخن شبلی است:«المُستغاثُ مِنکَ اِلیک.»( پناه از تو به تو)رک : تذکرة الأولیاء، عطّار نیشابوری، مقدّمه، تصحیح و تعلیقات محمّدرضا شفیعی کدکنی،سخن،۱۳۹۸، ج۱،ص ۶۷۵