پنج سال بود که هر شب با کابوس چوبهٔٔ دار از خواب می پرید و هردوشنبه با صدای پیج، تپش قلب می گرفت و عرق سرد بر پیشانی اشمی نشست: دوشنبه ها که اعدامی ها را برای اجرای حکم به انفرادی منتقل می کردند، هر بار از شنیدن نام کسی دیگر نفسی به آسودگی می‌کشید. نفس آسوده؟ چون این بار هم مرگ از او عبور کرده بود ودیگری را با خود برده بود؟ حتی اگر آن دیگری دوست عزیزی بود؟ دردناک بود ولی حقیقت داشت. مهم این بود که می توانست یک هفتهٔٔ دیگر زندگی کند. یا به عبارت بهتر ، زنده بماند! یک بار از ماموران زندان شنیده بود که آن ها هم از دوشنبه ها بیزارند و تا پایان روز ، آرزو می کنند وظیفهٔٔ انتقال محکوم به انفرادی به مامور دیگری محول شود، یا این که شیفت بعدی شان به دوشنبه نیفتد. صدای کف وسوت او را از افکارش بیرون کشید. این بدرقه را هم بارها دیده بود.زندانیان خوشحال بودند، با آن که خودشان رنگ آزادی را نمی دیدند.نمی دانست همذات پنداری می کنند یا از خلوت شدن بند خوشحالند یا از استشمام بوی آزادی در آن فضای بسته، یا برای حقیقت آزادی. هرچه بود خوشحال بودند، یا حداقل این طور نشان می دادند. به تختش برگشت و چشم هایش را روی هم گذاشت.

📕 بخشش، لازم نیست اعدامش کنید! بخشش لازم نیست. اعدامش کنید!
بخشش؟ لازم نیست. اعدامش کنید!
🖌مهناز طراح، نویسنده محبوس در زندان اوین
انتشارات: ایران‌وایر

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment