📋 دیده نادیده به اقبال تو ایمان آوَرد
✍ نویسنده: @Sapereaude0

آیا نادیده می‌توان دل داد؟ آیا ناشنیده می‌توان شیفته شد؟ آیا نالمسیده می‌توان بی‌تاب گشت؟ من گمان می‌کنم می‌شود. من حتی می‌گویم که نابوده هم می‌شود. سنایی گوید:
قرن‌ها باید که تا از پُشت آدم نطفه‌ای
بوالوَفای کُرد گردد یا شود ویْسِ قرَن

در یمن مردی بود اُویس نام، اویسِ قرَنی؛ که شرح احوالات و حالات او در اشعار و ادبیات ما، به‌ویژه در تذکرةالاولیای عطار نیشابوری، بسیار آمده‌است. عطار او را این‌گونه وصف می‌کند: «آن قبله‌ی تابعین، آن قُدوَه‌¹ی اربعین، آن آفتاب پنهان، آن نَفسِ رحمان، آن سُهیل یَمَنی، اُویس قَرَنی». تابعین به افرادی می‌گویند که یک یا چند تن از یارانِ پیامبر اسلام را ملاقات کرده باشند و به پیامبریِ او ایمان آورده باشند؛ ولی خودِ پیامبر اسلام را ملاقات نکرده‌ باشند. درمیان تمام تابعین، اویس قرَن را اما با محمدْ عاطفه و مهری بود؛ از راه دور و نادیده و به چشم دل. این را نه از روی دین و مذهب، بلکه از روی علاقه‌ی دو فرد تصویر کنید، مانند آن‌چه که میان مولانا و شمس رفته بود؛ اما اینْ دیده بود و آن نادیده. ابوسعید ابوالخیر از همین داستان اویس بهره برده و می‌سَراید:
گر در یمَنی چو با منی پیش منی
گر پیش منی چو بی‌مَنی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی
خود در غلطم که من تواَم یا تو منی

و جالب این‌جاست که ابن‌ِفارض، معروف به سلطان‌العاشقین، سراینده‌ی صوفی‌مسلک مصرى‏ در سده‌ی ششم و هفتم نیز بیت‌ مشابهی دارد:
ما لِلنَّوَى ذَنبٌ و مَن أهْوَى مَعى
إن غابَ عَن إنسانِ عَینى فهْوَ فى‏

«محبوبم که با من باشد، دورى گناهى ندارد؛ چرا که اگر از مردمکِ چشمم غایب باشد، در درونم اما حاضر است» (از دیوان ابن‌ِفارض). و به‌قول حافظ:
که در برابرِ چشمی و غایب از نظری.
«عبدالعزيز جويده»، سراینده‌ی مصری و زاده‌ی ۱۹۶۱ نیز بیتی دارد که می‌گوید:
لَنْ تَستطيعَ سِنينُ البُعْدِ تَمنَعُنا
إنَّ القُلوبَ بِرَغْمِ البُعدِ تَتَّصِلُ

که گویا متأثر از این بیت سعدی است:
تو آن نِه‌ای که چو غایب شوی ز دل بروی
تفاوتی نکند قُرب دل به بُعد مکان!

اگر که قرب دل باشد، غریبیِ راه پیموده خواهد شد و بُعد مکان طی، که دربرابر چشم باشیم و حاضر در نظر.
و اما اُویس قرَنی: اویسْ شتربان و شترچران بود. گویا او را مادری پیر و نابینا بود که باید از او مراقبت می‌کرد. او آوازه‌ی محمد را شنیده بود و مِهرش در دل داشت؛ اما به‌دلیل مراقبت از مادر، امکان رفتن از یمن به مدینه برای دیدار با محمد را نداشت. سرانجام مادرش را راضی کرد تا اجازه‌ی دیدارش را با محمد به او بدهد و مادرش رخصت داد و اما شرط مادر این بود که وقتی به مدینه رسیدی، بیش‌از نیم روز توقف نکن و برگرد. اویس پذیرفت و به مدینه رفت و محمد را در منزل نیافت و نیم‌ روز بگذشت و هرچه دیگران گفتند دمی بیش‌تر بمان که محمد به‌زودی برخواهد گشت، اویس یاد مادر در ذهن داشت و شوق محمد در دل، و پیمانِ مادر به‌یاد آورد و محمد را نادیدهْ برگشت. چون محمد بازآمد‌، گفت: «بوی بهشت از سوی یمن می‌شنوم» و وقتی دانست که چه کسی برای دیدارش آمده بود گفت: «وَا شَوْقَاهْ إِلَیک یا أُوَیسُ الْقَرَنِی»: «چه‌اندازه مشتاق توام ای اویس قرنی». و اویس هم دیگر هرگز نتوانست به مدینه بیاید و محمد درگذشت. می‌گویند محمد گاهی سوی یمن می‌کرد و می‌گفت: «إِنِّي لَأَجِدُ نَفَسَ اَلرَّحْمَنِ مِنْ قِبَلِ اَلْيَمَنِ»: «همانا نفس رحمان از جانب يمن می‌یابم».
مولوی دارد:
گفت بوی بوالعجب آمد به من
هم‌چنان‌که مَر نبی را از یمن
که محمد گفت بر دست صبا
از یمن می‌آیدم بوی خدا

بوی رامین می‌رسد از جان وِیْس
بوی یزدان می‌رسد هم از اُویس
از اویس و از قرَن بوی عجب

مَر نبی را مست کرد و پُرطَرَب
‌چه می‌شود کرد با این نادیدگی‌ها و رخ‌نَگْشودگی‌ها و نخورده‌مستی‌ها. چه خوشْ ندیدنی که هیچ دیداری آن را از پای درنیاورد و همه حال در دیدار، برایت نادیده باشد و مشتاقش و مشتاقت.

______

۱. سرمشق، الگو، پیشوا

@REsearchers
‌‌

1 comment