✳️👆داستان مدیریتی کوتاه؛ فاصلهای که رشد را میسازدمسئول حسابداری یک شرکت، پس از ساعتها بررسی، لیست حقوق و دستمزد را آماده کرده بود. لازم بود درباره برخی موارد با مدیرعامل گفتوگو کند تا تصمیم نهایی گرفته شود.
با آمادگی کامل به اتاق مدیرعامل رفت؛ اما مسئول دفتر پس از هماهنگی، پیامی را منتقل کرد:
«مدیرعامل گفت فعلاً خودم لیست را بررسی میکنم؛ اگر توضیحی لازم بود، اطلاع میدهم.»
همین جمله کوتاه، برای او بسیار سنگین بود.
در ذهنش فوراً این جملات شکل گرفت:
«یعنی به من اعتماد ندارد؟» «یعنی کارم ارزش ندارد؟» «یعنی مرا قبول ندارد؟»
خشمگین شد؛ آنقدر که تصمیم گرفت شرکت را ترک کند.
اما این بار، قبل از هر واکنشی، چند دقیقه مکث کرد.
از خودش پرسید: «آیا واقعاً مدیرعامل گفته من بیارزشم، یا این برداشت من از اتفاق است؟»
کمی که آرامتر شد، متوجه شد بین «آنچه اتفاق افتاده» و «داستانی که ذهنش ساخته» فاصله زیادی وجود دارد.
واقعیت فقط این بود که مدیرعامل ترجیح داده بود ابتدا خودش لیست را بررسی کند.
او بعدها گفت: «قبلاً ساعتها در خشم میماندم؛ اما این بار فقط ده دقیقه طول کشید تا آرام شوم.»
و شاید معنای واقعی رشد حرفهای همین باشد:
بلوغ سازمانی، حذف احساسات نیست؛ بلکه توانایی ایجاد فاصلهای کوتاه بین احساس و واکنش است.در محیط کار، ما همیشه رفتار دیگران را کنترل نمیکنیم؛ اما کیفیت واکنش ما به آن رفتارها، آینده حرفهای ما را میسازد.
https://t.me/ExecutiveManagement