🗯 سال 1781 میلادی، ویلیام هرشل (ستاره‌شناس، اهل آلمان) سیارۀ اورانوس رو کشف کرد. اما مشکلی وجود داشت. دیدگاه نیوتنی (که اون زمان بر جامعۀ علمی غالب بود) نمی‌تونست مدار اورانوس رو به درستی پیش‌بینی کنه. در واقع مدار اورانوس، یه مثال نقض برای دیدگاه نیوتنی در باب عالَم بود. آیا دانشمندان با پیدا کردن این مثال نقض، نظریۀ نیوتن رو ابطال‌شده دونستن؟ نه. بعد از حدود 50 سال (دهۀ 1830 میلادی) پیشنهاد شد که حتماً سیارۀ دیگه‌ای توی منظومۀ شمسی وجود داره که داره تأثیر میذاره روی مدار اورانوس. اون اگه کشف بشه، معلوم خواهد شد که دیدگاه نیوتنی درسته و کار می‌کنه. حتی مشخصات این سیارۀ کشف‌نشده پیش‌بینی شد که مدارش چگونه‌ست.

🗯 تو دهۀ 1890 میلادی (یعنی بعد از این‌که دیدگاه نیوتنی 110 سال، یه مورد نقض مشخص داشته و جامعۀ علمی هم این دیدگاه رو کنار نذاشت) دو نفر به نام‌های آدامز (از بریتانیا) و لوریه (از فرانسه) سیاره‌ای رو "کشف" می‌کنن که اسمش نپتون گذاشته میشه. خیلی از آثاری که توی فلسفۀ علم نوشته می‌شه، این ماجرا رو تا همین‌جا تعریف می‌کنن و داستان متوقف میشه (مثلاً رجوع کنید به کتاب «چیستی علم» از آلن چالمرز و مقالۀ «تاریخ علم و بازسازی عقلانی آن» نوشتۀ ایمره لاکاتوش). بعدش این آثار فلسفه‌علمی به این می‌پردازن که دانشمندان با عقلانیت «خوب»ی که اتخاذ کردن، تونستن هم‌چنان دیدگاه نیوتنی رو حفظ کنن و کنار نذارن.
تو سال 1953 فردی به اسم پنکوک (استاد ستاره‌شناسی، دانشگاه آمستردام) مقاله‌ای منتشر می‌کنه به اسم «کشف نپتون».

🗯 استیون شیپن (جامعه‌شناس علم، اهل آمریکا) تو مقالۀ «تاریخ علم و بازسازی جامعه‌شناختی آن» از مقالۀ پنکوک نام می‌بره و مطالبی رو از اون مقاله توضیح میده که به نظرم باید بهش توجه کنیم. فرانسوی‌ها بعد از "کشف" نپتون تبلیغات زیادی به نفع قدرت و قطعیت علم طبیعی انجام دادن و مخصوصاً این‌که یک فرانسوی تونست این قدرت و قطعیت رو نشون بده. چند سال بعد از "کشف" نپتون، فردی به اسم واکر در آمریکا، مدار نپتونِ ‌کشف‌شده (در دهۀ 1890 میلادی) رو با مدار نپتون پیش‌بینی‌شده (در دهۀ 1830 میلادی) با هم مقایسه می‌کنه و اعلام می‌کنه اون چیزی که به عنوان ناجی دیدگاه نیوتنی پیش‌بینی شده بود، با اون چیزی که توسط آدامز و لوریه "کشف" شد، مدارهاشون با هم منطبق نیست.

🗯 یکی از همکارهای واکر، به اسم پیِرس هم این داده‌ها رو با هم مقایسه کرد و دید اوضاع حتی از این هم بدتره. اون چیزی که پیش‌بینی شده بود، یه سیارۀ دیگه بود؛ اون چیزی که کشف شد، یه سیارۀ دیگه‌ست؛ در واقع بحث بر سر دو سیاره بود که به نظر پیِرس، به اشتباه، هر دو رو یک سیاره به اسم «نپتون» تصور کردن. نتایج پیرس و واکر اعلام عمومی شد. چه اتفاقی افتاد؟ آیا همۀ دانشمندا بر اساس "شواهد" و "دلایل" پیدا شده، قانع شدن که دیدگاه نیوتن اشتباهه و کشف نپتون هم نتونست اون رو نجات بده؟ نه. دانشمندان فرانسوی به طور عمومی حرف لوریه (فرانسوی) رو تأیید کردن اما دانشمندان آمریکایی به به طور عمومی حرف واکر و پیرس (که هر دو آمریکایی بودن) رو تأیید کردن. چرا؟ مگه علم طبیعی بر اساس شواهد "تجربی" که برای «همه» یکسانه، جلو نمی‌ره؟ پس چرا چنین نزاع‌هایی در طول تاریخ علم پیدا میشه؟ و کم هم نیست تعدادشون.

📢 وجود چنین نزاع‌هایی و نحوۀ خاتمه پیدا کردنشون، علم‌پژوهانی مثل شیپن رو به این نتیجه می‌رسونه که علم طبیعی رو هم میشه مثل عقاید دینی یا باورهای سیاسی یک ملت، مورد مطالعۀ جامعه‌شناختی قرار داد و از تأثیر منافع و توزیع قدرت در علم طبیعی حرف زد.
اما یه سؤال دیگه هم برای من به وجود میاد: چرا دانشمندان قرن 18 میلادی بعد از 110 سال که نتونستن مدار اورانوس رو با دیدگاه نیوتنی توضیح بدن، این دیدگاه رو کنار نذاشتن؟ این رو بذاریم کنار این قضیه که یوهانس کپلر (ستاره‌شناس قرن 16 میلادی، اهل آلمان) بعد از فقط 8 سال که نتونست نظام بطلمیوسی رو با مدار مریخ توضیح بده، اون دیدگاه رو کنار گذاشت.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe

Comments

Be the first to add a comment