«توی کتاب اسم امام حسین هم بود. من همیشه وقتی اسم امام حسین میآمد از ته دل گریه میکردم. دلم میخواست شمشیری میداشتم و دشمنان امام حسین را میکشتم. قلبم فشرده میشد و غصهام میگرفت و یاد یاراحمد میافتادم که یک روز عدهای به سرش ریختند و او با آنها گلاویز شد. کتابهایش میان گل و لای افتاد و پخش و پلا شد. خون از گوشش بیرون زد و او را بردند. بابا و دایی موسی هم بودند، اما هیچ نگفتند. حتی عمو رجب بقال هم که روزهای عاشورا میشد علم کش دسته، هيچ نگفت. من از ترس خودم را پشت آنها قایم کردم. شب که همه خسته میشدیم، میرفتیم و هرکدام گوشهای میخوابیدیم. بابا در خواب هم گریه میکرد.»
آبشوران نوشته علیاشرف درویشان به مناسبت ۳ شهریور زادروزعلی اشرف درویشیان