داستان آن شب سرد برفی و زیر آن تیرک برق...!

علی مرادی مراغه‌ای


🌾این نوشته را برای دهه هفتادی‌ها مینویسم دهه مجازی‌ها، دهه نُنُرها و لوسها و دهه میلیونها فالور آقای تتلو...!مخصوصا از نوع آقازاده‌هایش که هیچ رنجی را تحمل نکرده‌اند جز رنج زایمان مادرشان...! البته پزشکی امروزه، آنرا نیز حسابی برایشان تسهیل کرده...!

🌾عصرها معمولا پس از خستگی از نوشتن و خواندن، ساعتی میروم برای قدم زدن در پارک چمران(کرج).امروز دیدم دو تا دختر ۱۵ یا ۱۶ ساله روی چمن نشسته بی خیالِ دنیا و قلیان می‌کشند یکی پس از چند پُک، شلنگ قلیان را می‌دهد به آن یکی و بلافاصله گوشی‌اش را برمی‌دارد و ...
بیاد ۳۵ سال پیش خودم افتادم که هم سن آنها بودم. دهساله بودم و در روستایمان گوسفند می‌چراندم که انقلاب شد تحلیلگر مسائل انقلاب، مش محمد کدخدای روستایمان بود البته دلمان خوش بود که در تهران دکترها و روشنفکرانی داریم که مسائل را رصد می‌کنند! پدرم بتازگی یک تلویزیون توشیبا سیاه و سفید خریده بود که وقتی باز کردیم مناظره‌های روشنفکرانمان را در پایتخت نشان می‌داد البته چیزی نمی‌فهمیدیم اما چهل سال بعد وقتی برنامه پرگار دو تا از آنها(فرخ نگهدار و دکتر سروش)را دوباره نشان داد فهمیدم که صد رحمت به تحلیلهای کدخدای روستایمان مشدی محمد!...

🌾دوران دبیرستان از روستا تک و تنها راهی مراغه شدم پس از اجاره نشینی‌های متعدد، آخر سر در کلاس سوم دبیرستان رسیدم به خانه عمه‌ام در مراغه.همیشه مدیون آنها هستم که با تمام فقر و بدبختی‌شان، مرا پذیرفتند که در خانه‌شان بمانم و درسم را ادامه دهم خدا رحمتشان کند. البته این خانه، نسبت به آن خانه‌هایی که خودم اجاره کرده بودم بهترین بود! اما آنچه می‌نویسم تنها تجربه یک شبِ من بوده از دو سال در آن خانه:
در مراغه خیابانی بنام سعدی است که جالب است، آن زمان، دو طرف این خیابان مثل مجلس ملی فرانسه بود که در یک طرف آن اشراف مینشستند و در طرف دیگر نمایندگان چپ و فقرا!. ما در طرف چپ این خیابان بودیم که به محله فقیرنشینِ دروازه وصل می‌شد با عزاداریها و قمه زنی‌های معروفش...

🌾اما علاوه بر اختلافِ طبقاتیِ خیابان سعدی، در درون خانه عمه‌ام نیز یک اختلاف طبقاتی دیگری وجود داشت! در این خانه شصت متری، یک اتاق در پایین بود که همیشه بخاری داشت و گرم و نرم بود و یک اتاق من که در طبقه دوم داشت که در سرمای گرگ کش زمستانهای آذربایجان آن زمان، دمایش تفاوت چندانی با دمای زیر صفر بیرون نداشت! بارها خواسته بودم یک چراغ نفتی یا والور بدهند در آن بالا روشن کنم، اما خدا بیامرز عمه‌ام میگفت این طبقه پایین که ما بخاری روشن میکنیم پایین گرم می‌شود و دیوار و سقف را هم گرم میکند شما که در آن بالا می‌خوابید کف زمین گرم خواهد شد!
بنابراین، شبها با کاپشن می‌خوابیدم و بارها دیده بودم که وقتی آب می‌خوردم صبح که بیدار میشدم میدیدم باقیمانده کاسه آب در کنارم یخزده است...!

🌾یک شب که با پسر عمه‌ام دعوایمان شد یک مرتبه، همه خانواده را در مقابل خود دیدم عمه‌ام به طعنه گفت: جزیره ده قورد آزیردی بیری ده گمی نن گلدی!( در جزیره، گرگ کم بود یکی هم با کشتی آمد)!
نصف شب بود هیچ جایی نداشتم اما دیگر ماندن در آنجا جایز نبود از فشار گریه، زدم بیرون. بهمن ماه بود هوا بسیار سرد و برف شدیدی می‌بارید ساعت از یک گذشته بود و هیچ جنبنده ای غیر از من نبود، وارد آن خیابانِ سعدیِ طبقاتی شدم، بشدت کلافه و خراب بودم و تحقیر شده... سرازیری خیابان را بسوی میدان کوره خانه طی می‌کردم اما با تمام وجود می‌گریستم اشکهایم تمام صورتم را پوشانده بود...
همه فراموشم کرده بود! حتی خدا نیز سرش شلوغ بود و سرگرم حساب و کتاب بندگانش!... تصمیم گرفتم اولین ماشینی که از راه برسد خودم را بیندازم زیرش و کار را تمام کنم...
عجیب بود که کل آن خیابان را طی کردم و رسیدم به میدان کوره خانه، اما حتی یک ماشین رد نشد!
برف همچنان می بارید در نزدیکیهای میدان، لیز خورده افتادم و سُریدم رفتم تا زیر نور تیرک برق که آنجا بودم از دیدن خودم که پر از برف شده بودم بشدت خنده‌ام گرفت! ایستادم نمیدانم چه نیرویی بود که از درونم فشار می‌آورد که سعی کنم دوباره بخندم! و دوباره خندیدم...
اشکم تمام صورتم را خیس کرده بود اما می‌کوشیدم بخندم چهره ژانوسی پیدا کرده بودم که هم می‌خندید و هم می‌گریست ...سرانجام خنده بر گریه فائق آمد...

🌾با آن خاطره بازگشتم، همه اهالی خانه خوابیده بودند... از آن خانه منتقل شدم به جبهه و آتش و خون و از آنجا زنده به دانشگاه...اما آن تیرکِ برق گویی آینه دکتر تلوزان بوده به دربار ناصرالدین شاه. که هر موقع به یاد آن می‌افتم به خودِ واقعی‌ام برمی‌گردم...
و سرانجام،بقول حضرت حافظ:

گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یک دانه شد


جان آگه با #فرهیختگان

@IRANINtellectuals

Comments

Be the first to add a comment