من به تنگ امده ام
تو به تنگ امده ای
آی مردم چه کسی می شنود فریادم؟!
درهوایی که نفس در دل ان پژمرده!
یاس در گوشه ی دیوار حیاط افسرده!
وکبوتر مرده!
میشود تازه مگر کرد نفس؟
خفقان است اینجا!
سایه تاریکی، دیرگاهی است
که افتاده به رخساره ی ماه
گاه گاهی هم
که اگر سوی چراغی ازدور
بدواند شعله
و به هر دیده ببخشاید نور
دستی از جنس سیاهی
برسرش می شود آوار، می ستاند جانش
می شود چوبه ی دردآور دار.... .
آی من هم
چون تو پیغامبر روشنی و نور
دلم می خواهد
لب بامی ،سرکوهی،دل صحرایی را
که هواری بزنم
شکنم آن غل وزنجیر گرانی که به پایم بسته
شوم ازاد و رها
مشت کوبم به در وپنجه بسایم به همه پنجره ها
آنچنانی که ازآن خون بچکد
وببارد به زمین،
شاید از حاصل آن
تازه درختی نوپا
سر برآرد همه جا
بشود جنگل سرسبزو بزرگ
که درآن بوی خوش تازه هوای سرصبح
برسد
به مشام همه ی،
خفتگان دل این دشت خموش
آی من هم ،
باتو فریاد زنان میگویم
چه کسی می آید؟
با من و همنفسم یکسره فریاد کنیم!
«نیما نمادین»
#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing