ادامه ازقبل👆 این تجربه به مدیران آموخت که انسان فقط یک «منبع» نیست؛ انسانی است با احساس انگیزه و کرامت.کمی بعد، مطالعات هاثورن نشان داد وقتی به افراد توجه میشود، حتی اگر شرایط کاری تغییر نکند، عملکرد بهتر میشود. تصور کنید مدیری که هر روز چند دقیقه با تیمش صحبت میکند، گوش میدهد و بازخورد میدهد، در مقایسه با مدیری که فقط دستور میدهدمعمولاً تیم اول انگیزه بیشتری دارداین همان نقطهای است که مدیریت از کنترل صرف، به سمت رابطه و اعتماد حرکت میکند ▪︎در زندگی روزمره هم مثالهای آن را زیاد میبینیم. معلمی که فقط درس میدهد و نمره میدهدو معلمی دیگر که دانشآموزان را میشناسد و به آنها باور دارد. هر دو ممکن است کتاب یکسانی تدریس کنند، اما تأثیرشان کاملاً متفاوت است. داگلاس مکگریگور این تفاوت را با نظریه X و Y توضیح داد؛ اینکه مدیر یا معلم انسان را ذاتاً تنبل ببیند یا ذاتاً مسئولیتپذیر همهچیز را تغییر میدهد ▪︎فردریک هرزبرگ بعدها نشان داد که حقوق و مزایا فقط مانع نارضایتی میشوند،اما انگیزه ایجاد نمی کنند. آنچه انسان را واقعاً به حرکت درمیآورد، معنا، رشد و احساس مفید بودن است. این را میتوان در هر شغلی دید؛ از کارمند ساده گرفته تا مدیر ارشد. کسی که احساس کند کارش دیده میشود، متفاوت کار میکند. ▪︎امروزه مدیریت با زندگی واقعی مردم گره خورده است. مدیری که فضای امن ایجاد میکند، فقط بهرهوری را بالا نمیبرد؛حالِ زندگی کارکنان را هم بهتر میکند. مدیری که بیثبات و غیرقابل پیشبینی است، اضطراب را از محل کار به خانهها میفرستد. به همین دلیل است که امروز از مدیریت انتظار انسانیت، اخلاق و مسئولیت اجتماعی میرود؛ همان چیزی که پیتر دراکر آن را وظیفه اجتماعی مدیریت میدانست ▪︎مدیریت شبیه هدایت یک سفر است. مدیر نه کسی است که فقط جلوتر از همه بدود و نه کسی که فقط نقشه به دست بگیرد. مدیر کسی است که مسیر را میبیند، آدمها را میشناسد، وقتی لازم است سرعت را کم میکند و وقتی مسیر اشتباه است، جرئت تغییر دارد مدیریت خوب باعث میشود افراد هم به مقصد برسند و هم در طول مسیر، خودشان را گم نکنند. به همین دلیل، مدیریت فقط موضوع مدیران نیست. هر کسی که با دیگران زندگی و کار میکند، به نوعی در حال مدیریت است؛ مدیریت زمان، رابطهها و تصمیمها. فهم مدیریت، در واقع فهم بهتر زندگی جمعی انسانهاست. گاهنامه مدیر