سال1318 از تهران با اتوبوس بطرف قزوین سفر میکردم

سر هر پیچ و گردنه ای 3تا صلوات میفرستادیم بعد نوبت لعنت چی ها میشد.
که میگفتن:"بر یزید لعنت،ما میگفتیم:بیش باد،برشمر لعنت،بیش باد بر ابن ملجم،معاویه،لعنت".

هر کس عطسه میکرد راننده،اتوبوس را 5 دقیقه کنار میزد میگفت صبر.
‏آمده

به هر امامزاده میرسدیم،همگی فاتحه میخواندیم و پول صدقه به صندوق می‌انداختیم؛ بعد از 5ساعت با 264صلوات لاستیک ماشین ترکید و اتوبوس واژگون شد.

‎#احمد_کسروی
‎#کتاب_زندگانی_من

@PN_KFP

Comments

Be the first to add a comment