'زمان نمیگذشت شاید هم میگذشت و من نمیدانستم. میخوابیدم و بیدار میشدم. شاید هم چشمهایم باز و بسته میشد. طول و عرض زمان در زندان تغییر میکند گاهی کش میآید و آنقدر بی حرکت میماند تا خرد و خمیرت کند. در انفرادی هر چیزی به ذهنت میرسد: مرگ، اعدام، طناب دار در سپیدهدمی تاريک و سرد. بعد دوباره گریه میکردم. عرق میکردم و داغ میشدم. گاهی تنم از سرما میلرزيد و بعد خيس عرق میشدم. سکوت سلول روانم را به هم میریخت؛ نه اتفاقی، نه گذر زمانی نه تغییری. همه چیز ثابت و ویران کننده بود. منی که خلوت را دوست داشتم چشم به راه یک انسان بودم تا از در سلول داخل شود؛ نگهبان، بازجو هر کسی....در آن لحظات حضور انسان حتی انسانی که تو را شکنجه کند حالت را بهتر میکند. آرزو میکردم کسی از در تو بیاید و حسابی کتکم بزند...