...
غروب‌ می‌کند چشمانم
و جاری می‌شود خیال...
تو،
به اندازه‌ی تمام رویاهایم،
واقعی می‌شوی!
کنار تنهاییم می‌نشینی،
و می‌گذاری گسی لحظه‌ها
طعم انار و خرمالوی رسیده بگیرند.
لالایی می‌خوانی برایم
پیراهنم بوی رازقی‌های خواب تو را می‌گیرند...
و هوا را بوی کاهگل و باران پر می‌کند؛
تا چشم باز می‌کنم،
انگار جایی میان بودن و نبودن با تو رقصیده‌ام
تا عبور کنم از دالان هوشیاری،
می‌مانی و برایم چای می‌ریزی
و قند که شیرینی‌اش را در وجودم رهاکرد،
می‌روی و دیگر بر نمی‌گردی!

بهاره
نهم دیماه ۱۴۰۰

Comments

Be the first to add a comment