... غروب میکند چشمانم و جاری میشود خیال... تو، به اندازهی تمام رویاهایم، واقعی میشوی! کنار تنهاییم مینشینی، و میگذاری گسی لحظهها طعم انار و خرمالوی رسیده بگیرند. لالایی میخوانی برایم پیراهنم بوی رازقیهای خواب تو را میگیرند... و هوا را بوی کاهگل و باران پر میکند؛ تا چشم باز میکنم، انگار جایی میان بودن و نبودن با تو رقصیدهام تا عبور کنم از دالان هوشیاری، میمانی و برایم چای میریزی و قند که شیرینیاش را در وجودم رهاکرد، میروی و دیگر بر نمیگردی!