من نه سوسمار توانستم خورد و نه شیر شتر..!
.
در روزگاران گذشته تا همین سده پیش مردم برای رفتن از شهری به شهری‌ دیگر ناگزیر پای پیاده و با اسب و قاطر و شتر و بعضاً الاغ در هیئت کاروان سفر می‌کردند.
ناصر خسرو قبادیانی شاعر پارسی گوی نیز همچون سایر مسلمانان پیاده و با کاروان‌ سفر کرده و به‌ زیارت خانۀ خدا رفته‌است. ناصر خسرو در سفرنامه خود دشواری سفر حج و اوضاع عربستان در آن زمان را اینگونه شرح می‌دهد:

«پانزده روز آن‌جا بماندم (در طائف) خفیر* نبود که ما را بگذراند؛ و عرب آن موضع هر قومی را حدی باشد که علف‌خوار ایشان بود و کسی بیگانه در آنجا نتواند شدن که هر‌که را که بی‌خفیر  یابند، بگیرند و برهنه کنند. پس از هر قومی خفیری باشد تا از آن حد بتوان گذشت. اتفاقاً سرور آن اعراب که در راه با ما بودند و او را ابوغانم بن‌العبیر می‌گفتند با او برفتیم. قومی روی ما نهادند، پنداشتند صیدی یافتند، چه‌ایشان هر بیگانه را که بینند صید خوانند. چون رئیس ایشان با ما بود چیزی نگفتند و گر نه آن مرد بودی، ما را هلاک کردندی. فی الجمله در میان ایشان یک چندی بماندم که خفیر نبود که ما را بگذراند و از‌آنجا خفیری دو بگرفتیم، هر یک به ده دینار، تا ما را به میان قومی دیگر برد. ...
قومی عرب بودند که پیران هفتاد ساله مرا حکایت کردند که در عمر خویش بجز شیر شتر چیزی نخورده بودند چه در این بادیه‌ها چیزی نیست الا علف شور که شتر می‌خورد. ایشان خود گمان می‌بردند که همۀ عالم چنان باشد. من قومی به قومی نقل و تحویل می‌کردم و همه جا مخاطره و بیم بود. الا آنکه خدای تبارک و تعالی خواسته بود که ما به ‌سلامت از آنجا بیرون آئیم.
به جائی رسیدیم در میان شکستگی که آن را «سربا» می گفتند. کوه‌ها بود هریک چون گنبدی که من در هیچ ولایتی مثل آن ندیدم. بلندی چندان که تیر به‌آنجا نرسد و چون تخم مرغ املس و صلب که هیچ شقی و نا همواری بر آن نمی نمود. و از آن جا بگذشتیم چون همراهان سوسمار می‌دیدند می‌کشتند و می‌خوردند و هرکجا عرب بود شیر‌شتر می‌دوشیدند. من «نه سوسمار توانستم خورد و نه شیر شتر » و در راه هر جا درختی بود که باری داشت مقداری که دانۀ ماشی باشد، از آن چند دانه حاصل می کردم و بدان قناعت می نمودم. و بعد از مشقت بسیار و چیزها که دیدیم و رنج‌ها که کشیدیم به «فلج» رسیدیم. بیست و سیوم صفر. از مکّه تا آنجا صد و هشتاد فرسنگ بود. این فلج در میان بادیه است، ناحیتی بزرگ بوده است و لیکن به تعصّب خراب شده‌است. آنچه در آن وقت که ما به آنجا رسیدیم آبادان بود، مقدار نیم فرسنگ در یک میل‌ عرض بود و در این مقدار چهارده حصار بود و مردمکانی دزد و مفسد و جاهل. و این چهارده حصن به دو گروه بودند و مدام میان ایشان خصومت و عداوت بود... و من بدین فلج چهار ماه بماندم و به حالتی که از آن صعب تر نباشد و هیچ چیز از دنیا با من نبود الا دو سلّه ( زنبیل) کتاب. و ایشان مردمی گرسنه و برهنه و جاهل بودند. هر که به نماز می آمد البته با سپر و شمشیر بود و کتاب نمی خرید».
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*خفیر = نگهبان (به شکل امروزی تفنگچی) راه‌بلد، محافظت از کاروان در برابر دزدان و راهزنان

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment