با خودم فکر میکنم پنجاهسال بعد یا تا ابدی که تاریخ معنا داشته باشد ملتها در کتابهای تاریخ جهان خواهند خواند که در ایران صفرچهار چند هفته پیش از شروع خانمانبراندازترین جنگ تاریخ مدرنش (تا این لحظه) صدهاهزارنفر از مهاجران همان سرزمین به خیابانها آمدند و بهطور ضمنی از حمله آمریکا و اسراییل به سرزمین مادریشان حمایت کردند. آنهم درحالیکه هرکدام خواهری یا پدری، عمویی یا خالهزادهای، دوستی از دوران مدرسه یا همسایهای در آن سرزمین داشتند. آنها با حضورشان در خیابان بهطور ضمنی مجوز حمله به آمریکایی دادند که افغانستان و عراق را در همسایگی زادگاهشان به چنان ویرانهای تبدیل کرده که هنوز این دو کشور از خاک برنخاستهاند. آنها بهطور ضمنی مجوز حمله را به اسراییلی دادند که در کارنامهاش نسلکشی اتفاقی تکرارشونده است. ملتها خواهند خواند که جنگ شد، در اولین روز جنگ مدرسهای پرجمعیت مورد اصابت قرار گرفت و همان تعداد کودکی که در فاجعه دی به روایت آمار غیردولتی کشته شدند، همان تعداد در تجاوز به خاک ایران به روایت آمار دولتی از دست رفتند. آنها خواهند خواند جنگ ادامه یافت و نه تنها جنگطلبان تجدیدنظری در خواسته جنایتبار خود نکردند که غیرجنگطلبان هم به قتل آدمها و ویرانی زادگاهشان اعتراضی نکردند. کشوری که نود میلیوننفر در آن سالهاست با بحرانهای سیاسی، اقتصادی، زیستمحیطی و از همه سنگینتر بحرانهای روانی ناشی از شوکهای پیدرپی اجتماعی و اقتصادی دستوپنجه نرم میکند؛ تنها، تنهای تنها. کتاب تاریخ جهان پر از صفحاتیست که در آن قدرت حاکم مردمش را به خاکوخون میکشد. سرزمینی به همسایهاش تجاوز میکند یا سرزمین دیگری را مصادره و به عنوان مستعمره استثمار میکند. سیاهه خونخواری حاکمان، تجاوز همسایگان و وحشیگری استعمارگران بلند است. اگرچه بلندی این فهرست رفتار وحشیانه غاصبین زندگی را توجیه نمیکند وعادی نمیسازد اما به نظر من آنجا که مردم علیه مردم میشوند، آنجایی که طرف مهاجم از جنس قدرت سیاسی نیست مسئله شکلی به مراتب تاسفبارتر و تراژیکتر میگیرد. اینکه دیوانه خودشیفتهای مثل هیتلر بخواهد پاکسازی نژادی کند آلمان را شرمزده تاریخ نمیکند، آنچه شرمزدهاش میکند صدهاهزار شهروندیست که برای چنین ایدهای هورا کشیدند و سرباز صفر بیاسلحه هیتلر شدند. خشونت گشتاپو در بازداشت یهودیان شرم تاریخ بشریست اما شرم بزرگتر پزشکیست که مریض یهودیاش را لو میدهد یا همکلاسیست که در مقابل بازداشت همکلاسی یهودیاش سکوت میکند. نفوذ جنایت از میدان نبرد به خانهها، به رابطههای خونی و دوستیست که شرم تاریخی را میسازد و از این جهت است که من فکر میکنم ما صفحهای در تاریخمان رقم زدیم که شرم ملی بر پیشانی دارد؛ شرم وطنفروشی. جنگ جهنم بود، فاجعه پیش از آن جهنم بود. آتشبس امروز هم جهنم است. روبهروی خانه ما یک مرکز شیمیدرمانی چند طبقه است. چهل روزِ جنگ تعطیل بود و من هر روز از خودم میپرسیدم مگر میشود به سلولهای سرطانی گفت صبر کن جنگ است. آتشبس شد، مرکز درمانی دوباره باز شد اما خبری از سیل بیماران نیست. جهنم است هر روز ببینی بیماران یک مرکز شیمیدرمانی کمتر میشوند چون دیگر پرداخت هزینههای آن ممکن نیست. چون طی چهل روز بیشتر از دو میلیوننفر بیکار شدهاند، بیشتر از دو میلیون خانواده درامدشان را یا لااقل یکی از منابع درامدیشان را از دست دادهاند. با اینحال این روزها که دورهم جمع میشویم هنوز با وحشت، درد و گاهی با اشک کسی به دیگری میگوید چطور ممکن است آدمها وطنشان را بفروشند، در ازای چه چیز فروختند، چند فروختند. جهنم یادآوری وطنفروشی از بقیه جهنمها داغتر است. مسئله، متهم و محکومکردن نیست. حکمدادن دادگاه میخواهد. دادخواهی قاعدهای دارد و ما که هر روز زخمخورده انواع تبعیضیم و علیرغم همه زخمها خشونت را راهحل نمیدانیم به چارچوبهای دادخواهی متعهدیم. پرسش آدمهایی که من میشناسم به قصد فهم است. در فاصله بیست دی تا نه اسفند که صدای جنگطلبان در اوج بود آدمهایی که من میشناسم سعی میکردند مسئله وطنفروشی مهاجران را به شیوههای مختلفی طرح کنند شاید بفهمند چه اتفاقی افتاده. آیا مهاجرت بلایی برسر مهاجر میآورد که از زادگاهش متنفر شود؟ آیا جنگطلبی آنها بابت گرفتارشدن در روایتهای رسانهای نیست؟ آیا دوری از سرزمین مادری وطنبودن زادگاه را بیاعتبار میکند؟ آیا جنگطلبی ربطی به ایرانیبودن ندارد و مسئله تضاد منافع است و آدمها منافع سرزمینی که در آن زندگی میکنند را برمیگزینند؟ آیا جنگطلبی ریشه در سرخوردگی مهاجران در کشور مقصد دارد؟ آدمهایی که من میشناسم به دنبال سهم خودشان هم گشتند.