من مردی را می‌شناختم که بیست سال از زندگی‌اش را پای زنی سبک‌سر و عشوه‌گر گذاشت و برای او قاطعانه از همه‌چیز گذشت: از دوستانش، از حرفه‌اش، از ملاحظات و آداب اجتماعی. تا اینکه یک روز، در کمال شگفتی دریافت که هرگز او را دوست نداشته است.
او فقط حوصله‌اش سر رفته بود؛ درست مانند بیشتر آدم‌ها. پس برای خود زندگیِ مصنوعی‌ای ساخت، بافته از تجربه‌های پیچیده و احساسات شدید و ماجراهای دراماتیک.
«باید اتفاقی بیفتد»؛ این، توضیح بخش بزرگی از کشمکش‌های انسانی است. آدمی نیاز دارد چیزی رخ دهد؛ چیزی غیرعادی، چیزی که زندگی را از یکنواختی بیرون بکشد؛ حتی اگر آن چیز، بردگیِ بی‌عشق باشد، حتی اگر جنگ باشد یا مرگ!
— آلبر کامو، «سقوط»

Comments

Be the first to add a comment