لبخند غنچه به خون نشست
شکوه باران
          گل‌آلود
وزش نسیم
         طوفانی
آن زمان که چهار پایه
زیر پای چهار تن
     شانه خالی کرد.
طوفان
تگرگ‌ها را چون شلاقی
 بر تن غنچه کوبید
اما
من می‌دانستم که خیابان هرگز خالی نخواهد ماند
و تو می‌دانستی آبشار موهایت
خنده را بر لبان می‌نشانَد
و او می‌دانست این روزها
دستان کارگران
گره‌گشای طناب دار است...

«شیرین احمدی»

#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment