✔️مالیخولیای رومانتیک
_________
🔹 گاهی من تصوری از ارتباط خودم با دیگری دارم و مثلا با خودم دائما این تصور را می پرورانم که کسی مرا دوست دارد و به جای اینکه بروم و به صورت رئالیستیک تحقیق کنم که آیا واقعا مرا دوست دارد یا نه؛ گمان خودم را در نظر خودم می پرورم و بر اساس آن توقعات و انتظاراتی در خودم می پرورانم. مثلا به خود می گویم چرا این کسی که مرا دوست دارد التفاتی به من نمی کند و یا چرا این کسی که مرا دوست دارد چرا از من طرفداری نکرد؟ چرا این کسی که مرا دوست دارد، فلان کتابی را که من دوست دارم به من هدیه نکرد؟ چرا این کسی که مرا دوست دارد برای جشن تولد من نیامد؟ اینها همگی بر اساس رومانتیسیسم است چرا که اصل موضوع که واقعیت نداشته است. پس هر توقعی هم براساس این توهم داشته باشید این توقع برآورده نخواهد شد و آن وقت به یک حالت قبض و اندوه می افتید که به این قبض و اندوه، مالیخولیای رومانتیک گفته می‎شود. نباید محزون شد. تو فکر می‎کردی که او به تو علاقه دارد.

🔹مثلا اگر در این مثال شما نسبت به همکار خودتان دچار مالیخولیای رومانتیک شده باشید و اگر به سراغ طرف مقابل بروید، همکار مقابل در جواب می‎گوید که من همکار شما هستم ولی اصلا دوستی‎ای با شما ندارم در آن صورت حباب این توقعات می ترکد و اندوهتان هم از بین می رود. مگر آدم از عالم و آدم انتظار دارد که روز تولدش بیایند؟ نه! و اگر نیامدند هم که آدم نباید غمگین بشود ولی ما متأسفانه این طور هستیم که وقتی کسی لطفی می کند گمان می کنیم که دلش با ماست و طبعأ توقع پیدا می کنیم. تنها راه این است که آدمی اصل پیش فرض را به محک تجربه بگذارد که بداند آیا فلان کس مرا دوست دارد یا نه؟! شما در ادبیات رومانتیک احتمالا دیده اید که عاشق، نامه های بلندی می نویسد ولی اصلا معشوق یادش نمی آید. نیچه می گوید شما به مانند آن دهاتی هایی نباشید که وقتی وارد شهر می شوند با لبخند یک روسپی گمان می کنند آن روسپی یک دل نه و بلکه صد دل عاشقش شده اند. آن فرد صناعتش این است. مثلا اگر من در فروشگاهی بروم و چیزی بخرم و خانم فروشنده از سر صناعت خودش ادب و احترام را رعایت کند؛ آن وقت اگر من گمان کنم که خانم فروشنده عاشق من شده است، دچار مالیخولیای رومانتیک شده‌ام. ادب شغلش و اتیکت شغلش این است ولی ما به خطا فکر می کنیم آدم ها باید یا عاشق ما باشند یا عبوس باشند. نه! ممکن است عاشق شما نباشند و عبوس هم نباشند

🔹در غرب بسیار جالب است. فرض کنید که مثلا شما با دوستتان می‎خواهید رستوران بروید. او از شما می پرسد که هر کسی دونگ خودش را حساب می کند؟ در غرب چیزی به اسم تعارف وجود ندارد و ما اصلا و ابدا اینطور نیستیم؛ ما می گوییم قربانت بروم! خاک زیر پات هستم! چاکرتم! قدمت روی چشم من! در غرب اگر کاری را برای کسی انجام دهید، سپاسگزاری می کنند اما هرگز نمی گویند قابل شما را نداشت! اینها که چیزی نیست! شما جون بخواه! ما ایرانیها اغلب توهم زده هستیم و در دنیای رومانتیک خودمان به سر می‎بریم و زندگی دوگانه را دوست داریم. آن وقت ما توهم میزنیم که مثلا فلان کس که عاشق من بود چرا کرایه ی تاکسی مرا حساب نکرد؟
#استاد_ملکیان
________
کانال مقاله ها 🌺 @eduarticle

Comments

Be the first to add a comment