بخش‌هایی از مصاحبه سیروس آموزگار با رادیو فردا
در ۱۳۹۷/۱۱/۱۴


آقای شاپور بختیار در پانزدهم دی ماه سال ۵۷ بر سر پست نخست‌وزیری با محمدرضاشاه پهلوی به توافق رسید و در رأس کشوری پر از اعتراض و اعتصاب قرار گرفت. شما که در دولت آقای بختیار به عنوان وزیر اطلاعات و جهانگردی کار خودتان را آغاز کردید، آیا می‌دانید چرا او در آن شرایط نخست‌وزیری را پذیرفت؟

خب ممکن است جواب بدهند که یک نوع جاه‌طلبی بود، ولی واقعاً جاه‌طلبی نبود. آقای بختیار یک دولتمرد بود و روز اولی که به من پیشنهاد کرد بروم در کابینه‌اش و این پست را بگیرم که از نظر کابینه و کاری که در پیش بود، پست خیلی مهمی هم بود.

من به او گفتم بله من قطعاً می‌آیم برای اینکه دوستی و رفاقت برای همین روزها خوب است. ولی خود شما تا چه حد به موفقیت دولت خودتان اطمینان دارید؟ جوابش خیلی تکان‌دهنده بود. گفت فقط پنج درصد. ولی بلافاصله هم اضافه کرد و گفت وقتی کسی حتی اگر یک درصد شانس زنده ماند داشته باشد، باید اقدام کرد، نمی‌شود ولش کرد، نمی‌شود رها کرد. ...

اما آقای آموزگار، بختیار به خاطر پذیرفتن نخست‌وزیری از عضویت در جبهه ملی ایران در واقع اخراج شد و مورد بی‌مهری یاران سابق خودش قرار گرفت. آیا شاپور بختیار از این موضوع ناراحت بود؟

اولاً که من چندین بار این موضوع را گفته‌ام و برای شما هم تکرار می‌کنم. در تاریخ پارلمانتاریسم دنیا هیچ نمونه دومی نمی‌شود پیدا کرد که یک نخست‌وزیر به دست دوستانش ساقط بشود، نه به دست دشمنانش و مخالفینش. و این برای دکتر بختیار وحشتناک بود. دکتر بختیار بر خلاف آنچه می‌گویند صحبت کرده بود، چندین نفر می‌دانند که صحبت کرده بود، می‌توانم اسم ببرم، آقای دکتر مدنی را می‌توانم اسم ببرم، آقای رضا شایان، آقای زیرک‌زاده، و عده دیگری، که با اینها صحبت کرده بود و بنابراین، اینکه بگویند ما خبر نداشتیم، از آن حرف‌های مضحک است، این اولاً.

در ثانی، وقتی شما یک جمعیت سیاسی دارید، فقط یک هدف دارید. آن هم این است که قدرت را به دست بگیرید، تا راه‌هایی که خودتان می‌شناسید برای خوشبختی مملکت لازم است، آنها را به کار ببرید. وقتی حکومت، حکومتی که نسبت به آنها بی‌میل بود، به علت شرایطی که پیش آمده بود، آنقدر تسلیم شده بود که می‌آمد و پست نخست‌وزیری را به یکی از اعضای مهم جبهه ملی می‌داد، حرف اینکه ما نمی‌خواهیم از آن حرف‌های خنده‌دار است. شما به هر سیاستمداری در دنیا بگویید که یک همچنین کاری کردند، واقعاً حیرت می‌کنند.
....

حالا می‌خواهم خاطره‌ای را برایتان تعریف کنم... روز جمعه‌ای بود که آقای دکتر بختیار حکمش را گرفته بود و از دوستان خیلی نزدیکش خواهش کرده بود که برویم خانه‌اش. آقای دکتر احمد مدنی بود، من بودم، آقای دکتر سیروس ابراهیم‌زاده بود، سه نفری رفتیم دیدنش، که مشورتی هم بکنیم درباره کابینه و این حرف‌ها. در همین موقع، با آنکه ما خیلی سعی کرده بودیم خبر نخست‌وزیری آقای شاپور بختیار فعلاً و موقتاً پنهان بماند و محرمانه باشد تا آدم بتواند مشورت‌هایی بکند، ... و غیره، به همین دلیل سعی می‌کردیم کسی نداند.

ولی در آن روز، وقتی اخبار بی‌بی‌سی شروع شد، ناگهان گوینده بی‌بی‌سی اعلام کرد که امروز آقای دکتر بختیار از طرف شاهنشاه به مقام نخست‌وزیری منصوب شدند. بلافاصله بعد از اعلام این خبر، تلفن ایشان زنگ زد. من البته بدون اینکه قصد استراق سمع داشته باشم، نشسته بودم کنارش، به همین دلیل صدای تلفن را می‌شنیدم. آقای سنجابی تلفن کرد، که در آن موقع دبیرکل جبهه ملی بود. حرفی را که زد، دقیقاً همین جملات بود، حتی کلمات بسیار مؤدبانه و بسیار بسیار سنجیده. گفت آقای دکتر بختیار، حالا که اعلیحضرت شرایط ما را قبول فرمودند ـ عیناً با همین لفظ ـ، من باید نخست‌وزیر بشوم. شما چرا نخست‌وزیر شدید؟

ملاحظه می‌کنید که مخالفت، فقط مخالفت جاه‌طلبانه بود. دکتر بختیار از این حرف خیلی ناراحت شد و گفت الان هم هنوز دیر نشده. شما تشریف بیاورید، پست نخست‌وزیری را بگیرید، من هم با تمام قوا حمایتتان می‌کنم. و آقای سنجابی با عصبانیت گوشی را کوبید روی تلفن که صدایش را ما این طرف شنیدیم.
....


https://www.radiofarda.com/a/forty-years-forty-interviews-sirous-amouzegar-interview/29748736.html

ادامه دارد 👇👇👇👇👇👇


.

Comments

Be the first to add a comment