که دیواریست نه از سنگ که از تنهایی آونددار و ریشه در خاک سر بر آسمان و سینه گسترده نگاه را میخشکانند و پای را از رفتن باز میدارند و من اسیر این دیوارِ باز و بی درم، تا تو آنسوها، دستانت را برای کبوترانی که تشنهاند، آشیانی کنی پر از شکوفه و ابر و برای بهار قصهگوی پروازشان شوی!