‏دهه ۹۰ میلادی، هنگامی که حکومت وحشت کمونیست‌ها سرانجام در شوروی به پایان رسید، مرد جوانی با سوتلانا الکسیویچِ نویسنده مصاحبه کرده و داستانش از مواجهه با یکی از شکنجه‌گران استالین را برای او تعریف کرد. شکنجه‌گر داستان،‌ پدربزرگ نامزد او بود. پیرمردی که یک روز در مستی دهانش را باز‏می‌کند و داستان شکنجه‌هایش را برای او تعریف می‌کند. از این می‌گوید که چگونه دستانش از فرط شلیک مداوم از فاصله نزدیک به سر زندانی‌ها خسته می‌شده است. از اینکه چگونه در دمای ۴۰ درجه زیر 0 آب روی زندانی‌های می‌ریخته است و مجسمه‌های یخی تا بهار سال آینده همانجا روی زمین می‌مانده‌اند.‏ اینکه چگونه آن‌قدر بوی خون می‌داده است که حتی سگش هم به او نزدیک نمی‌شده است. او همیشه می‌گفته است: «من کاره‌ای نبودم، من فقط دستورات را اطاعت می‌کردم.» حتی استالین هم چیزی را گردن نمی‌گرفت، او هم همیشه می‌گفت: «من دستور نمی‌دهم، حزب کمونیست به این کار نیاز دارد.»‏
حالا به جای «حزب کمونیست» هر گزاره‌ای را که می‌خواهید قرار دهید. شیاطین همینجا هستند، در میان ما زندگی می‌کنند و قیافه‌هایشان دقیقا مانند انسان‌های عادی است. شاید شما چندین بار به طور اتفاقی در خیابان از کنار کسانی رد شده باشید که به دخترکی در پشت کامیون یخچال‌دار تجاوز کرده‌اند،‏ در دهانش جوراب گذاشته‌اند و جنازه‌اش را در خیابانی خلوت رها کرده‌اند. آن‌ها با بچه‌هایشان بازی می‌کنند، شب‌ها راحت سرشان را روی بالش می‌گذارند و می‌خوابند، در خیابان قدم می‌زنند و از کارهایشان پشیمان نمی‌شوند. حتی دوباره و با قدرت آماده‌اند تا همان کارها را تکرار کنند.‏

آن‌چه که می‌شنوید، می‌خوانید و می‌بینید؛ نوک کوه یخی است که گه‌گاهی سر و کله‌اش در میان اخبار پیدا می‌شود. زمانی که دشمن شماره یک، یک حکومت، مردمانش باشند؛ هر جنایتی که فکر کنید اتفاق می‌افتد.

@PN_KFP

Comments

Be the first to add a comment