🖋 هابرماس به مفهوم کلاً غیرقابل اطمینان "تطابق نظریه با واقعیت" اشاره میکند. گاه ممکن است چنین فرض کنیم که یک نظریه با واقعیتی که آن را فهم و دریافت میکند تطابق و همشکلی دارد، اما در حقیقت ما شناخت چندانی دربارۀ تطابق و تناظر هستیشناختی مقولات نظری و واقعیت نداریم. از نظر هابرماس نظریات چیزی بیش از "چارچوبهای نظامبخش" قابل کاربرد نیستند. علوم طبیعی میتوانند نظریاتی به کار ببرند که مولد نوعی شناخت است که به سلطۀ ابزاری بر طبیعت میانجامد. انسانها با به کارگیری شناخت منتج از آزمایشهای تجربی شیوۀ مداخله و سلطه بر طبیعت را آموختهاند. اما وقتی همین روش در حوزۀ اجتماعی مورد استفاده قرار میگیرد، نتیجۀ آن مخدوش ساختن واقعیت [اجتماعی] است. برداشتهای سیستمی از پژوهش در علوم اجتماعی با نادیده گرفتن این حقیقت که پژوهشگران خود جزئی از فرایند کلی هستند و با امتناع از تأمل دربارۀ پیشفرضهای روششناسانه، خواهناخواه از فهم و دریافت جامعه عاجز میمانند. برعکس، روش پژوهش دیالکتیکی به این نکته واقف است که "متن زندگی اجتماعی به عنوان یک کلیت حتی نفس پژوهش را تعیین میکند". چنین روشی به نظر هابرماس متضمن منطقی دوری است نه منطقی تحلیلی. "دستگاه علم، واقعیتی را میشناساند که ساخت آن میباید با این حال تا اندازهای پیشاپیش شناخته شده باشد، وگرنه مقولات و مفاهیم انتخاب شده نسبت به آن خارجی خواهند بود". به طور خلاصه، رابطۀ نظریه با واقعیت، رابطهای "هرمنوتیکی" است که در آن کوشش برای فهم پیشفرضهای شناخت، متضمن کاربرد همان پیشفرضها به شیوهای شهودی است.
📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه
📚@philosophycafe