✳️ لزوم پارادايم شيفت در قواعدبازي نهادی
محسن راجي اسدآبادي/مدرس و پژوهشگر اقتصادبخش عمومي
✅ در بسیاری از کشورهای در حال توسعه، آنچه امروز به‌صورت نارضایتی اجتماعی، افت سرمایه انسانی یا بی‌اعتمادی عمومی بروز می‌یابد، نه حاصل یک بحران ناگهانی، بلکه نتیجه انباشت تدریجی ناکارآمدی‌های نهادی است این ناکارآمدی‌ها نه الزاماً از کمبود منابع یا فقدان دانش ناشی می‌شوند و نه صرفاً حاصل ضعف اراده سیاسی‌اند،بلکه ریشه در ساختارهایی دارند که توان تبدیل مطالبات اجتماعی به اصلاحات پایدار را از دست داده‌اند. در چنین شرایطی، حتی سیاست‌های ظاهراً درست نیز اغلب به نتایج مورد انتظار منجر نمی‌شوند و جامعه به‌تدریج وارد چرخه‌ای می‌شود که در آن، ناکارآمدی بازتولید می‌گردد
چارچوب نظری آلبرت هیرشمن، نقطه عزیمت روشنی برای فهم این وضعیت فراهم می‌کند. از نظر او، کنشگران در مواجهه با عملکرد نامطلوب نظام‌ها، سه گزینه پیشِ‌رو دارند: وفاداری، اعتراض و خروج. پویایی و ثبات یک نظام سیاسی–اقتصادی، وابسته به تعادل میان این سه سازوکار است. وفاداری زمانی معنا دارد که امید به اصلاح درون‌زا وجود داشته باشد؛ اعتراض زمانی سازنده است که بتواند به بازخورد نهادی و اصلاح سیاست منجر شود؛ و خروج، آخرین گزینه‌ای است که نشان می‌دهد دو مسیر پیشین کارکرد خود را از دست داده‌اند.در بسیاری از کشورهای در حال توسعه، این تعادل به‌تدریج برهم خورده است. وفاداری، در اثر تجربه‌های مکرر اصلاحات ناقص یا بی‌اثر، فرسوده می‌شود؛ اعتراض، به‌دلیل ضعف نهادهای واسط، یا به انباشت نارضایتی خام تبدیل می‌شود یا به کنش‌های پرهزینه می‌انجامد؛ و خروج، به‌تدریج از یک واکنش فردی به یک الگوی جمعی بدل می‌گردد. این خروج، الزاماً به‌معنای مهاجرت فیزیکی نیست، بلکه اشکال پنهان‌تری نیز دارد: خروج از مشارکت حرفه‌ای، کاهش انگیزه تولید، افت نوآوری و فاصله‌گرفتن نخبگان از فرآیندتصمیم‌سازی
در چنین بستری، تحلیل هیرشمن با نظریه نهادهای فراگیر و استثماری آجم‌اوغلو و رابینسون تکمیل می‌شود. آن‌ها نشان می‌دهند که بسیاری از کشورهای در حال توسعه، نه به‌دلیل کمبود استعداد یا منابع، بلکه به‌سبب غلبه نهادهایی که دسترسی به فرصت‌ها و منابع را محدود می‌کنند، در تله توسعه گرفتار شده‌اند. در این ساختارها، موفقیت اقتصادی بیش از آنکه محصول رقابت و نوآوری باشد، نتیجه نزدیکی به کانون‌های قدرت و توزیع امتیاز است. پیامد چنین وضعیتی، تقویت گروه‌هایی است که بقای خود را در تداوم رانت و انحصار می‌بینند، نه در گسترش تولید و ارزش‌آفرینی
نتیجه مستقیم این وضعیت، قفل‌شدگی هم‌زمان چند نظام کلیدی است.نظام آموزش‌ و پرورش، نظام آموزش عالی، نظام مدیریت دولتی و نظام برنامه‌ریزی، همگی در یک چرخه معیوب بازتولید ناکارآمدی گرفتار می‌شوند این چرخه نه شایسته‌سالاری تولید می‌کند، نه ظرفیت حل مسئله، و نه امکان یادگیری نهادی. هر اصلاح جزئی، در ساختار کلان معیوب مستهلک می‌شود و به نتیجه پایدار نمی‌رسد.در این نقطه، اشاره به گزاره مشهور منتسب به آلبرت اینشتین روشنگر است؛ آنجا که تأکید می‌کند «نمی‌توان مشکلات را با همان سطح عقلانیتی حل کرد که آن‌ها را پدید آورده است». مقصود این گزاره، تغییر افراد یا جابه‌جایی چهره‌ها نیست، بلکه ضرورت عبور از سطحی از عقلانیت تصمیم‌گیری است که خود مولد مسئله بوده است. مسئله اصلی در عادت‌های سیاست‌گذاری، افق‌های کوتاه‌مدت و چارچوب‌های نهادی‌ای نهفته است که حتی با حضور بازیگران جدید نیز همان نتایج پیشین را بازتولید می‌کنند. از این منظر، تأکید بر «تغییر آدم‌ها» بدون تغییر قواعد بازی، نه‌تنها راه‌حل نیست، بلکه خود بخشی از مسئله است. در بسیاری از کشورهای در حال توسعه، تلاش برای حل بحران‌ها بدون عبور از این سطح عقلانیت ـ حتی اگر با نیت اصلاح انجام شود ـ به بازتولید همان ناکارآمدی‌ها می‌انجامد. با این حال، این رویکرد تقلیل‌گرایانه غالباً از سوی پروژه‌بگیران بحران تبلیغ می‌شود؛ کنشگرانی که به‌جای تمرکز بر ارتقای عقلانیت نهادی، بر شوک، حذف و گسست تکیه دارند. پیامد چنین نگاهی، نه گذار به سطح بالاتری از تصمیم‌گیری، بلکه تشدید بی‌ثباتی و تخریب ظرفیت‌های موجود است؛ وضعیتی که هزینه‌های آن را نه طراحان این روایت‌ها، بلکه جامعه و دولت می‌پردازند.در مقابل، قرائت نهادی از این گزاره، ما را به سمت نوعی «پارادايم ‌شیفت شناختی و حکمرانی» هدایت می‌کند: تغییری در شیوه مسئله‌دیدن، در افق تصمیم‌گیری، در نسبت میان دولت و جامعه، و در سازوکارهای یادگیری و اصلاح سیاست‌ها

Comments

Be the first to add a comment