غزلی از کتاب عقربه های برنزی:
نيروانا
از خويش سفر كردم و تا دوست رسيدم
تا دوست كه مقصود جهان اوست، رسيدم
بر شانه رود از عطش خاك گذشتم
تا دوست كه در باغ فراسوست، رسيدم
آغاز در آواز گياه ست ،شنيدم
فرجام در آهنگ پر قوست، رسيدم
مقصود اگر جاده اگر رفتن اگر عشق
مقصود اگر كوچ پرستوست ، رسيدم
تا زلف كه شب های بلند سفرم بود
تا چشم كه سرچشمه آهوست ،رسيدم
در سحر غزل ديده بشوييد كه از خويش
تا دوست كه در معبد جادوست رسيدم
#سینا_سنجری
ارديبهشت ۱۳۷۸
T.me/sanjarisina