«فلسفه ‌چیست؟» (۳-۱)

استبداد_زبانی

✍ شاید تقسیم تاریخ ِفلسفه به قبل و بعداز #چرخش_زبانی، از این جهت، مهم و اجتناب‌ناپذیر باشد که زمینه را برای پیوند دادنِ‌ دوباره‌ی ما به جهان و ورود به دنیای #فلسفیدن فراهم می‌کند و به نظرم برای فهم موقعیت‌مان درون شرایط فعلی و زیستن در «عصر شبکه‌ها» نه فقط راهگشا، که ضروری است. البته این‌جا به‌طور مشخص، منظورم «چرخشِ‌ زبانی»اتفاق افتاده از مسیر تاملات فلسفه‌ی دوم ‌ ویتگنشتاین و دگرگونی یا به قول #ایلهام_دیلمن نوعی«انقلاب کپرنیکی»ست که ویتگنشتاین در فهم «زبان» ایجاد کرده است.

براین اساس می‌توانیم دورانِ قبل از «چرخش زبانی» را دوره‌ی رواج فلسفه‌ی کلاسیک و نگاه‌ سنتی به زبان بنامیم. در این دوره، باور رایج فیلسوفان به خصوص متفکران مدرن عقل‌گرا و تجربه‌گرا، پوزیتویست‌های منطقی و غیره این است که می‌توانند با یک آموزه و نظام فکری، کل جهان را تبیین کنند و از همین رهگذر هم تصویری رایج اما تنگ‌نظرانه از زبان دارند که مطابق آن، زبان می‌تواند رها و مستقل، و از بیرون، معنادار باشد.در این تصویرِ بسیار عام و شایع از زبان، واژه‌ها به ذات خود دارای معنای مستقل و انتزاعی هستند و ما با این کلمه‌های مستقل معنادار، پدیده‌های بیرون را نام‌گذاری می‌کنیم، آن‌ها را به‌ هم می‌چسبانیم، جمله می‌سازیم و این معنای مستقل ِبه دست آمده را به واقعیت بیرون اطلاق می‌کنیم.

همین تلقی ذاتِ مستقل داشتنِ زبان، توهمِ تبیین کلِ‌جهان را در یک نظام فکری به وجود آورد تا در نتیجه‌ی تلاش برای آن، خاصیتِ لفاظیِ‌زبان، شکوفا و مسلط شود و فرمانرواییِ‌ زبانِ مستبد، سرآغاز افتادن فیلسوفان در دام هزارتوی فریب‌کاری‌های آن بشود. در این دوران، توقع شایع از فیلسوف هم این بوده که نظامی فکری بیاورد و با آن کل جهان را یک‌جا تفسیر کند. اکثر فیلسوفان هم در اجابت ِآن و افتادن در دامِ این پیش‌فرض که «عقل»انسان، توانِ‌ چنین کاری را دارد مشغول ساختن نظام‌شان شدند.

بنابراین از سرگردانی برای جستجوی #امرمطلقِ بی‌نقص در راس چنین نظامی، یا تلاش برای معرفی باورهای بدیهی در پایه‌های این نظام‌ معرفتی و تفسیر جامع جهان از طریق آن، تا رویای #برتراندراسل که می‌خواست فلسفه را به علم تبدیل کند و با معماری چارچوب منطقی استوارشده روی بنیان‌های محکم ِمستقل، جهان را به روشی عینی و خنثی توصیف کند، همه و همه حجم قابل توجهی مکتب فکری در سنت فلسفی غرب تولید کرد.

کم کم این مکاتب فلسفی مدرن با خاستگاه غربی‌شان، به اشتباه معادلِ‌ «فلسفه» یا «فلسفیدن» درنظر گرفته شدند و زبان‌انتزاعی‌شان هم که؛ مثل ماهی بیرون‌افتاده از آب، از جریان زندگی‌ جدا افتاده بود، زبان ِفلسفه شد و فضایی فکری‌ای که با #مدرنیته ایجاد کردند از غرب به سراسر جهان انتشار پیدا کرد. از این منظر وقتی می‌شنویم «فلسفه‌ی ایرانی» بی‌معناست و یا ما «زبان» نداریم، یا «زبان‌فارسی» زبان ِعلم یا فلسفه نیست و زبان شعر است، همه و همه به همین باورِ غلط رایج شده، برمی‌گردد که اگر «فلسفه» و «زبان» را با این نگاه تنگ و کوته‌نظرانه ببینیم باید بگوییم بله به این معنا، مکتب فکری یا فلسفه ایرانی مشهوری نداریم.

اما منظور از «چرخش زبانی» و انقلاب کپرنیکی در فهم از زبان هم این نیست که #ویتگنشتاین یک دستورالعمل برای چگونه‌گی فهمِ زبان و معنا ارائه کرده است. بلکه‌ ویتگنشتاین با مثال‌های متنوع و متفاوت از فعالیت‌های زبانی ما در بطن شکل و جریان زندگی،‌ نشان‌می‌دهد که چرا این رویکرد ذات‌گرایانه و یکپارچه به زبان که اتفاقا همه‌گیر هم شده و ریشه در اتمی دیدن زبان دارد، دچار گره‌های آشفته و متعدد بیمارگونه است و نمی‌تواند بسیاری از وجوه زبان روزمره را توضیح بدهد چه برسد به ادعا و توهم تبیین کل جهان.

#استنلی_کاول می‌گوید؛ ویتگنشتاین با این مثال‌ها ما را نسبت به موقعیت ِدر اسارت‌مان، در دام تصاویر وایده‌های متوهم از زبان، آگاه می‌کند و می‌خواهد با نشان دادن راه خروج از این گرفتاری، به نگاه‌مان، افق‌های متعدد و وسعت‌نظر ببخشد. ویتگنشتاین دنبال این نیست که نظریه یا آموزه‌ای جدید بنیان‌گذاری کند بلکه با انگشت‌گذاشتن روی این انحرافِ تلقی ِفلسفه و فلسفه‌ورزی به عنوان مجموعه‌ای از نظام‌های جزمی که هر کدام بر سر تبیین به‌یک‌باره‌ی جهان با هم در رقابت‌اند، چرخش نگرشی بدیع فراهم می‌کند که می‌تواند با درمان این فهم بیمارگونه از فلسفه و زبان، در برگشتن به دنیای فلسفه‌ورزی اصیل و نقد فلسفی، انقلاب و دگرگونی ایجاد کند...

مژگان خلیلی
سیمیاگری
۲۳مهر ۹۹


جان آگه با #فرهیختگان

Comments

Be the first to add a comment