☝️شهرنوش پارسیپور؛ شمایل نویسنده در غربت#مهدی_جامی
نویسنده باید در وطن خود بمیرد. ولی وطن نویسنده ایرانی گم شده است. نویسنده ایرانی در وطناش جایی ندارد. مردن در غربت چه فایده دارد؟ مثل زندگی در غربت است. شهرنوش پارسیپور مثال اعلای زندگی در غربت بود. مثل ابراهیم نبوی.
پارسیپور در لندن در کتابخانه مطالعات ایرانی آجودانی سخنرانی داشت یا در محفل دکتر قاسمی. درست یادم نیست. ولی یادم هست که همان ردیفهای جلو نشسته بودم و غرق صحبت او بودم که از افسردگیهایش میگفت. یک اسم فرنگی را هم تکرار میکرد که معنایش میشد افسردگی عمیق. همانجا تصمیم گرفتم از او برای همکاری با رادیو زمانه دعوت کنم. رادیو تازه داشت شکل میگرفت. بعدها رضا دانشور هم به رادیو پیوست. و معروفی هم که از آغاز با رادیو بود. #زمانه میخواست نویسنده، نویسنده باشد. از نوشتناش کسب درآمد کند. و این معضل حل نشده را به سهم خود چاره کند. یک دو نسل است ایرانیان در خارج کشور زندگی پرجمعیتی دارند. اما هنوز نویسندهای که بتواند با نوشتن زندگی کند ندارند. نمونه باز هم برجسته آن پارسیپور بود.
خانم پارسی پور کار خود را شروع کرد. گزارش یک زندگی. از خاطراتاش میگفت که مرتب با جنجال روبرو میشد. کتاب معرفی و نقد میکرد. دایره وسیعی از کتابها را در آن برنامه میتوان دید که حوزه متنوع خواندنیهای او را نشان میدهد. از علاقه به چین و عرفان چینی تا انواع داستان و شعر و تحقیقات. به ادبیات همزبانان در افغانستان و تاجیکستان هم توجه داشت. پارسیپور نویسنده بود. هر جا که بود. در زندان هم نویسنده بود. در تلویزیون ملی هم نویسنده بود. در خانهاش هم نویسنده بود. و برای رادیو زمانه هم نوشت و نوشت و بسیار نوشت. تولیدکننده بود. حرفهاش خواندن و نوشتن بود. کاری جز این بلد نبود. ولی درآمدی از «کار»ش نداشت. همیشه پریشان مقداری پول بود که کسری داشت. یا نرسیده بود. یا در انتظار رسیدناش بود. یا کافی نبود. همیشه نگران که اگر هزینهای پیدا شد که نتوانست از عهده برآید چه باید بکند.
نویسنده باید در وطناش باشد. چطور میشود اینهمه کتاب نوشته باشی و زندگی قابل قبولی از نظر مادی نداشته باشی؟ اگر در وطن بود ناشر داشت یا ناشرانی که طرف حساب او بودند و سهمی از فروش کتابهایش را میگرفت. در غربت هر کسی کاری از او را نشر کرد و ترجمه کرد و پولی داد یا نداد. او معتاد نوشتن بود. اما چطور ناشران و خوانندگان او نتوانستند زندگی او را تامین کنند؟ از این بابت درست مثل ابراهیم نبوی بود. نبوی در سالهای آخر عمرش دست به گریبان فقر بود. پارسیپور مقاومتر بود. خودکشی نکرد. اما رنج بسیار برد. زندگی او مثال زندگی نویسندگان ایرانی در غربت است. اگر نتوانی اعتیاد به نوشتن را ترک کنی باید راننده تاکسی شوی و نوشتن را رایگان ادامه دهی. برای دل خودت.
مردن در غربت چیز بدی است. خاصه برای نویسندهای که سرمایهاش وطن است. مردم وطن است. پارسیپور هر چه نوشته از وطن و زنان و مردان آن نوشته است. ولی نیمی از عمر را بیرون وطن بود. خاطراتاش دیگر یاری نمیکرد. منابع الهاماش از دست رفته بود. حلقه حامیاناش از دست رفته بود. وقتی "طوبا و معنای شب" درآمد یادم هست که با یادداشتی از نجف دریابندری با کتاب آشنا شدم. ولی این طرف آب چندین کتاب منتشر کرد که یک نقد بر آن نوشته نشد. و ناچار کسی هم نخواند. پارسیپور را برای همان چند کتابی میشناسند که در ایران نشر کرد. چون نویسنده باید در وطن باشد و وطن از او حمایت کند. و در غرب وطنی نیست. شاید گاهی جزیرهای و حلقهای کوچک و ناشری کمتوان حمایتی کوچک بتواند کرد. اما هیچچیز جای وطن را نمیگیرد. نویسنده در غربت مظهر افسردگی است. چنانکه پارسیپور بود. معروفی بود. نبوی بود. پارسیپور از همه آنها شجاعتر بود. آشکارا آمد و گفت که من نویسندهام و از هفتاد گذشتهام و کتابهای زیادی نوشتهام که به چندین زبان ترجمه شده اما هزار دلار در حسابام پول ندارم که بتوانم برای خرید خانه از بانک وام بگیرم. او شرمنده فقر خود نبود. چون کوتاهی از او نبود. تمام عمر کار کرده بود. اما کاری که درآمد نداشت. جمع شدیم گلریزان کردیم. ولی روی هم ۵۰۰ نفر بیشتر کمک نکردند. به جایی نرسید. در مورد دیگران که همین هم نشد. باهمستان پراکنده ایرانی توانی بیشتر از این ندارد. نویسندگانش باید با فقر بسازند. او فشرده جهان ایرانی و خاصه باهمستان غربت در دقیقه اکنون بود. آینه ما بود.
هر وقت به یادش میافتم شادیهای کوچکاش را به یادم میآورم و صمیمیت بیزوالاش و رنجهای بیپایانش را. و مقاومتی که داشت. زندگیخواه بود. مظهر زن و زنانگی. جایی نوشته بود به مرگ فکر نمیکنم. قرار نیست بمیرم. یاد کیارستمی میافتم. او هم گفته بود که من و مرگ؟ هیهات! انگار نمیمیریم. و نمردهاند. زندهاند.
https://raahak.com/?p=19406📝Ellinne