... پارسی زبان من، رودخانهایست که از دل کوههای اساطیر جاریست، از رستم و سهراب، از سیمرغ و کیمیای عشق، تا خیابانهای امروز که هنوز واژههایش را زمزمه میکنند.
شعر پارسی نه فقط ردیف و قافیهست، نه فقط وزنی که بر زبان مینشیند؛ شعر پارسی تنفسِ تاریخیست که در سینهی این خاک هزار سال دوام آورده.
هر بیت، پنجرهایست رو به گذشته، هر مصرع، پلیست میان دلهای دور از هم.
از فردوسی که حماسه ساخت با کلمه، تا حافظ که راز را در ایهام پیچید، تا شهریار که غم غربت را به زبان مادریاش گریست...
همه یک زنجیرهاند، یک نور، که از دیروز به امروز میتابد.
و من، وارثِ این میراثم، نگهبانِ این چراغ، تا این زبان نمیرد در دهانِ فراموشی.