در داستان منطقالطّیر، گروهی از مرغان برای جستن و یافتن #پادشاهشان سیمرغ، سفری را آغاز میکنند. در هر مرحله، گروهی از مرغان از راه بازمیمانند و به بهانههایی پا پس میکشند، تا اینکه پس از عبور از هفت مرحله، از گروه انبوهی از پرندگان تنها «سی مرغ» باقی میمانند و با نگریستن در آینه حق درمییابند که سیمرغ در وجود خود آنهاست.
ابیات سرآغاز داستان ابتدا سیزده (۱۳) پرنده را توصیف میکند که هر یک نمایانگر صفتی از انسان هستند و در وصف آنها از اطلاعات عامیانه و داستانهای دینی و تمثیلهای زیبا استفاده میکند
الغرض مرغان اقلیم زمین
مانده در زنجیرهای آهنین
آن یکی زنجیر حرص و آز بود
آن دگر ترسیدن از آغاز بود
بلبل از زنجیر گل، دربند بود
طوطی بیدل اسیر قند بود
بود طاووس بهشتی هم اسیر
آرزویش ، آرزویی بس حقیر
کبک در زنجیر کوه و گنج بود
بی خبر آغشته ی هر رنج بود
باز در بند و اسیر شهریار
بی خبر از حضرت سیمرغ و یار
جغد دلبسته به این ویرانه ها
بی خبر درمانده چون دیوانه ها
آن هما در بند نفس و استخوان
بی خبر از سفره های آسمان
صعوه خود را ناتوان و زار دید
شوکت سیمرغ را بسیار دید
حسرت بسیار بوتیمار خورد
خویش را دلداده ی دریا شمرد
جمله مرغان خوگر زنجیر خود
بی خبر از بند و از تحقیر خود
هدهد دانای سیمرغ آشنا
میگشود از بال و پاشان بندها
هدهد پرندهای تنهاست که باعث آزار کسی نمیشود و نه کسی میتواند او را آزار دهد. هدهد پرندهای اهل طریقت و شریعت است و بسیار باهوش و توحیدی است و در این مجمعی که مرغان جهان تشکیل دادهاند حضور دارد. هدهد ادامه میدهد که در جستجوی روزگار وصل است و درد او نیز وصل است:
چون منم مشغول درد پادشاه
هرگزم دردی نباشد از سپاه
https://t.me/flith/13790?single@flith