معرفی کتاب سربدار
کتاب سربدار نوشته‌ی داوود امیریان روایتی از زندگی و شهادت سردار شهید محمد فرومندی است.

فرومندی در سال 1360 به فرماندهی سپاه سبزوار منصوب شد. در کلیه‌ی عملیات‌های لشکر 5 نصر شرکت کرد که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به عملیات خیبر، بدر، والفجر 3، والفجر 8، کربلای 1، کربلای 4 و کربلای 5 اشاره کرد.
شهید فرومندی قائم مقام لشکر 5 نصر بود؛ این لشکر در عملیات کربلای 5 به دشمن یورش برد و شکست سنگینی به دشمن تحمیل کرد.

شهید محمد فرومندی در تاریخ 20 دی 1365 وقتی به خط مقدم رفته بود تا به همراه رزمندگان حلقه‌ی محاصره را بشکند، بر اثر اصابت ترکش به شدت مجروح شد. او را سوار قایق کردند تا به عقب برسانند. محمد بین راه به همراهانش وصیت کرد، شهادتین را گفت و در حال ذکر یا زهرا به شهادت رسید.

در بخشی از کتاب میخوانیم:

سردار به حاج‌آقا می‌گوید: به نظر شما برای نقش شهید فرومندی می‌توانیم روی، آن بازیگر آمریکایی همانی که هیکل گنده‌ای دارد، اسمش چی بود؟ آهان منظورم جناب آرنولدست. به نظر شما ایشان این نقش را قبول می‌کنند؟
حاج‌آقا گره به ابرو می‌اندازد و می‌گوید: به نظرم فکر بدی نیست. البته اگر شما موافق باشید.
- آخ‌آخ، همین الآن یادم آمد که نمی‌شود.
- چرا؟
- مگر خبر ندارید که آرنولد فرماندار ایالت کالیفرنیای آمریکا شده و قرار است دور سینما و بازیگری را خط بکشد؟ جالب اینجاست که حتی حاضر نشده در قسمت چهارم ترمیناتور بازی کند.
حاج‌آقا با افسوس سر تکان می‌دهد: خیلی حیف شد. حالا به نظر شما باید چکار کنیم؟
سردار اندیشمند و غرق در فکر با صدای آرام می‌گوید: به نظر شما آن پسره، چشم آبیه، تام‌کروز. به نظر شما تام‌کروز قبول می‌کند این نقش را بازی کند؟
طاقت نمی‌آورم و می‌پرسم: ببخشید شما جدی‌جدی می‌خواهید یک بازیگر آمریکایی برای نقش شهید فرومندی انتخاب کنید؟
سردار ناگهان با خشم و غضب فریاد می‌زند: با این فیلمنامه‌ای که حضرت‌عالی نوشته‌ای، معلوم است که باید یا دنبال یک آدم تنومند بگردیم یا یک خوشگل چشم آبی. آخه مرد مؤمن این چیزها چیست به اسم شهید فرومندی نوشته‌ای؟
نفسی در سینه‌ام حبس می‌شود. باورم نمی‌شود که سردار بر سرم فریاد زده باشد. سردار خنده تلخی می‌کند و می‌گوید: دلمان خوش بود یکی را پیدا کرده‌ایم که بچه مسلمان است و قبول کرده زندگی یک شهید را بنویسد. ببینم پسرجان راستش را بگو، این چیزی که نوشتی رمبوی چند است؟ رمبوی دو یا رمبوی سه؟!
با مشت روی میز چوبی می‌کوبم و فریاد می‌زنم: شما حق ندارید مسخره‌ام بکنید. خیلی راست می‌گویید خودتان زحمت می‌کشیدید و...

@hdmlib
@hdmlib

Comments

Be the first to add a comment