چو پرنده ای که تنها
همه روز را پریده
پیِ جفت خویش و اکنون
به دَم غروب غربت
نفسِ نشستنش نیست
چه کنم، خدای من!
چاره خسته بالی‌ام را ...

منم آن مسافر رَه
که به ایستگاه فردا
همه عمر حمل کردم
به هزار گون مشقت
چمدان خالی‌ام را ...

محمدرضا شفیعی کدکنی
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment