📖 مطالعه کتاب #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجاکرد

قسمت نهم:

شادمان از آنچه پیدا کرده بودند فریاد زدند:
ذخیره بزرگی از پنیر جدید!
به سختی می توانستند باور کنند، زیرا آنجا بزرگترین انبار پنیری بود که تا آن زمان دیده بودند.
در طول این مدت، "هم" و "ها" هنوز در حال ارزیابی موقعیت شان در ایستگاه پنیر "پ" بودند.
آثار بی پنیری دیگر داشت آنها را رنج می داد.
آنها رفته رفته مستأصل و عصبانی می شدند و یکدیگر را برای موقعیتی که در آن به دام افتاده بودند سرزنش می کردند.
گاهی، "ها" به دوستان خودش، اسنیف و اسکری، فکر می کرد و نمی دانست که آیا آنها هنوز پنیری پیدا کرده اند یا نه.
می دانست که دوستانشان اوقات سختی را گذرانده اند، چون دویدن از میان هزارتو معمولاً به تردید و بلاتکلیفی همراه است.
اما، در عین حال می دانست که این موضوع مدت زیادی طول نمی کشد.
بعضی اوقات، "ها" تصور می کرد که اسنیف و اسکری پنیر جدیدی پیدا کرده اند و از خوردن آن دارند لذت می برند.
فکر می کرد چقدر خوب می شد که به سفری ماجراجویانه در هزارتو دست می زد و پنیری جدید می یافت. حتی می توانست مزه پنیر جدید را زیر زبانش حس کند.
"ها" هرچه بیشتر خود را درحال لذت بردن از پنیر جدید تصور می کرد، بیشتر قادر به ترک ایستگاه پنیر قبلی می شد.
ناگهان فریاد زد:
برویم
"هم" بلافاصله جواب داد:
نه، من به این جا علاقه دارم. این جا راحت است و آشنا. از آن گذشته، بیرون از اینجا خطرناک است.
"ها"، دلیل آورد:
نه، خطرناک نیست! ما قبلا به خیلی از قسمت های هزارتو رفته ایم و باز هم می توانیم این کار را انجام دهیم.
"هم" گفت:
من برای این کار خیلی پیر هستم و از اینکه گم بشوم و کار احمقانه ای بکنم، می ترسم، تو چطور؟
با این حرف، وحشت "ها" از شکست خوردن برگشت و امیدش برای پیدا کردن پنیر جدید محو شد.
به این ترتیب ....

🆔@Sobhan_Institutes

Comments

Be the first to add a comment