گفتم:
- «این باغ ار گلِ سرخِ بهاران بایدش؟...»

گفت:
- «صبرى تا کرانِ روزگاران بایدش.

تازیانه‌یْ رعد و
نیزه‌یْ آذرخشان نیز هست،

گر نسیم و
بوسه هاى نرمِ باران بایدش.»

گفتم:
- «آن قربانیانِ پار،
آن گل هاى سرخ؟...»

گفت:
- «آرى...»
ناگهانش گریه آرامش ربود؛
وز پىِ خاموشىِ طوفانی اش،
گفت:
- «اگر در سوک‌شان
ابر می‌خواهد گریست،
هفت‌دریاى جهان
یک قطره باران بایدش.»


گفتمش:
- «خالى‌ست شهر از عاشقان؛
وینجا نماند
مردِ راهى تا هواى کوى یاران بایدش.»

گفت:
- «چون روحِ بهاران
آید از اقصاى شهر،
مردها جوشد ز خاک،
آنسان که از باران گیاه؛
و آنچه مى‌باید کنون
صبرِ مردان و
دل امّیدواران بایدش.»


محمد رضا شفیعی کدکنی
در کوچه‌باغ‌های نشابور

#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment