شعری بخوان
نه
از
شبِ هجران وُ انتظار
شعری
نه
از
بلندیِ یلدایِ زلفِ یار
ما را به ناز وُ عشوهیِ یارِ تو کار نیست
سر کن سرودِ کهنهی «نان» را حماسه وار
چون شعله باش
در
دل شب،
همعنان باد
تا
برکَنی نقاب ز رخسارِ شامِ تار
سوزان متاب بر سر این خاکِ خشکسال
چون ابر
سر برآور وُ بر خاکِ ما ببار
آئینهها
ز
سنگِ حوادث
شکسته اند
بیدار باش، نشکنی از سنگِ روزگار
بسته است راهِ گردشِ اندیشه،
بند بند
شعری بخوان
که
بگذرد از سیمِ خار دار
احمد حیدر بیگی
#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing