□روزی معلّم ما با کاغذی وارد کلاس شد و آن را در وسط تخته چسباند. کاغذ سفیدی که لکّه سیاهی در میان آن نمایان بود. سپس به آن اشاره کرد و از شاگردان پرسید: بچه ها چه می بینید؟ ●همگی یک صدا فریاد زدند: لکّه سیاه! ○معلّم کمی دیگر به کاغذ نگریست. سپس نگاهش را از آن برداشت و رو به بچه ها گفت: در میان این همه سفیدی شما فقط لکه سیاه را می بینید؟ ■از آن روز به بعد تمام تلاشم را کردم که سفیدی ها را بیشتر و با دقّت بیشتر بنگرم. ۵. نگاه خود را تغییر دهید تا دنیای شما تغییر کند! ■روزی مرد نابینایی روی پلّههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته شده بود: من نابینا هستم لطفاً بمن کمک کنید.
□روزنامه نگار خلّاقی از کنار او میگذشت. نگاهی به او انداخت. دید فقط چند سکّه داخل کلاه است. او چند سکّه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد نابینا اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت؛ آن را برگرداند و جمله دیگری روی آن نوشت. تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
●عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد نابینا پر از سکّه و اسکناس شده است. مرد نابینا از صدای قدم های وی، او را شناخت و خواست بپرسد بر روی آن تابلو چه نوشته است؟!
○روزنامه نگار روی تابلو نوشته بود: فصل بهار است، امّا من از دیدن زیبایی های آن محروم هستم ... ■وقتی کارتان به خوبی پیش نمی رود *استراتژی* خود را تغییر دهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد.