ثریا، دختر جوانی که برای تحصیل به پاریس رفته است، درست هنگامی که تصمیم میگیرد به وطنش بازگردد با دوچرخهاش زمین میخورد و به کُما میرود. جلال آریان، مردی میانسال، فرزند اربابحسن از زن دوّمش، بچۀ درخونگاه تهران، کارمند شرکت نفت جنوب، کارش را ول میکند و به پاریس سفر میکند تا کورسوی امید را در دل خواهرش فرنگیس، مادر ثریا، روشن نگاه دارد. او از ایران جنگزده و مصیبتدیده و خونآلود به فرانسۀ امن و آرام میرود تا هر کار از دستش برمیآید برای خواهرزادهاش انجام بدهد و اگر شد، به کنار مادرش بازگرداند.
با ورود جلال آریان به پاریس و در همان برخورد اوّلش با دوستانی که از ایران مهاجرت کردهاند، مقایسۀ زندگی آنورآبیها و اینورآبیها شروع میشود. دوستان جلال آریان، همه نویسنده و شاعر و عکاس و کارگردان و چه و چه و در یک کلام روشنفکرند. یک مشت لمپنروشنفکر بیعارودرد که در الکل و مواد مخدّر و فحشا غرقهاند و از اینکه مردم در ایرانِ جنگزده در رنج و مصیبت زندگی میکنند و دستهدسته کشته میشوند ککشان هم نمیگزد. عجب اینکه بین این افراد، که برخی شباهتهای انکارناپذیری هم دارند با برخی روشنفکران شناختهشدهای که پس یا پیش از انقلاب به فرنگ رفته بودند، محض رضای خدا حتّی یک آدم علیهالسلام پیدا نمیشود! زنها همه یا فاسدند یا سبکعقل و سطحی و خرافاتی و پرچانه و خالهزنک و وسواسی. مردها هم یا معتاد و دائمالخمرند، یا متجاوزبهعنفاند، یا شکمچران و زنباره و علّافاند، یا پولپرست و دلالاند. مجموعهای نفیس از همه نوع شرارت و رذالت و دنائت و سخافت؛ جمع اراذل!
اگرچه این رمان اسماعیل فصیح هم مانند رمانهای دیگرش خوب و پرکشش و خواندنی از کار درآمده و اگرچه توصیفات دقیق دارد و پر است از جزئیات جذاب داستانی، ولی بهنظر میرسد نویسنده خواسته هیجانزده و باشتاب تمامی دلخوریها و عصبانیتش از روشنفکران را همینجا، یکجا تسویه کند؛ تا جایی که حتی لیلا آزاده، معشوقۀ سابق جلال آریان ـ که هنوز هم جاپایش در دل جلال محکم است ـ آنقدر صفات اخلاقی ناخوب دارد که خواننده درمیماند چطور میشود چنین جانور حقیری را دوست داشت!
بهنظر میرسد برخی آثار با هدف انتقامگیری و ازسکهانداختن کس یا کسانی ساخته میشوند؛ همانگونه که فیلم بانوی مهرجویی به گمانم برای انتقامگرفتن از طبقۀ پورولتاریا ساخته شد. در این آثار معمولاً همۀ شخصیتهای نشانگرفتهشده با یک چوب رانده میشوند و هیچ خبری از داد و انصاف و مروّت نیست. در یک کلام، ثریا در اغمای اسماعیل فصیح گویی برای لجبازی، مچگیری، دهنکجی، دستانداختن، بهسخرهگرفتن و درهمشکستن عدهای که نویسنده بهحق یا بهناحق از آنها خوشش نمیآید نوشته شده است، نه برای داستانگویی. این را خوانندۀ حواسجمع در همان صفحات آغازین کتاب درمییابد. داستان ثریای بهخوابرفته و مادر دلنگرانش، بهانه است؛ حتی اگر نویسنده از آن خوب بهره برده باشد و با ورزیدگی و تبحّری که در قصهگویی دارد دل خواننده را سوزانده و بهدرد آورده باشد.
چند سطر از کتاب:
«جلال آریان: لیلا، کسى که زندگى شماها رو نگاه مىکنه - اونجا توى کافه دولاسانکسیون - نمیتونه باور کنه شما هم در دنیا ممکنه دردى داشته باشید ـ یعنى درمقام مقایسه با زندگى مردم توى آبادان و خرمشهر، هویزه و دهلران. شوش و دزفول. ایلام و سومار…» (ص۸۵).
«آقای صفوی خندۀ غرورآمیزی میکند، میگوید: والله من یا باید بیرون غذا بخورم یا اصلاً غذا نخورم. چون خدا به ما یک عیال داده که خره. واقعاً یاد نمیگیره و بیشعوره...»(ص۱۷۹).
«لیلا بیشتر توی نخ ژان ادمون است تا من و حتی عباس حکمت. حکمت ظاهراً امشب در آپارتمان لیلا آزاده میخوابد. لیلا میرود پیش خواهرش پری بخوابد، یا اینطور صورت جلسه است. پری خواهر لیلا هم که مدام با داریوش فرهاد دانس میدهد. پارسی باز سرِ زنش را دور دیده با خواهرزنش میلاسد. زنهای خنگ پارسی و صفوی با هم درگوشی حرف میزنند...» (ص۲۱۹).
القصّه: ثریا در اغماست، ولی اغمای آرام و معصومانۀ او شرف دارد به اغمای چرک و چروک و بوگندوی ورّاجهای مهملگوی بیغمی که در کافهها زیر نور شمع به عیشونوش و کثافتکاری مشغولاند.