🖋 [فیلسوفان] گویند: وجود اول [=خدا] بسیط است، یعنی وجود محض است و ماهیت و حقیقتی نیست که وجود بر او منسوب باشد. وجود برای او واجب است، همچنان که ماهیت برای جز او.
[ما به فیلسوفان] گوییم: این امر را از کجا شناختید؟ آیا به ضرورت عقل، یا تأمل در او؟ ولی ضروری نیست، پس ناگزیر، به راه تأمل گرفتهاید.
و اگر [فیلسوفان] گویند: به دلیل اینکه اگر او [=خدا] را ماهیتی باشد، وجود بر آن ماهیت اضافه میشود و تابع و لازم آن میگردد، چون تابع، معلول است، پس وجود «واجبالوجود» نیز معلول میگردد، و این متناقض است.
🖋 [ما به فیلسوفان] گوییم: این برمیگردد به ریشۀ تلبیس شما در اطلاق لفظ واجبالوجود، زیرا ما میگوییم: او را حقیقتی و ماهیتی است و این حقیقت موجود است یعنی معدوم و منفی نیست و وجود او منسوب به ماهیتش است، و اگر میخواهند این امر را تابع و لازم بنامند، پس از آنکه معلوم شد که وجود او را فاعلی نیست، در اسامی مضایقه نیست. بلکه این وجود همیشه قدیم است بیآنکه علت فاعلی داشته باشد، و اگر به تابع و معلول، این را میخواهند، که او را علتی فاعلی است، این چنین نیست، و اگر غیر آن را میخواهند، البته مسلم است و محالی در آن نیست، زیرا که دلیل جز بر قطع تسلسل علل دلالت ندارد و قطع آن در حقیقت موجود و ماهیت ثابت امکان دارد و در این صورت به سلب ماهیت نیازی نیست.
و اگر [فیلسوفان] گویند: در این صورت ماهیت، سبب وجود میشود در حالی که تابع آن است، و در نتیجه وجود، پذیرا و معلول واقع میشود.
[ما به فیلسوفان] گوییم: ماهیت حتی در اشیاء حادثه، سبب وجود نیست تا چه رسد در مورد قدیم، البته اگر از ماهیت، سبب فاعلی بخواهند. و اگر بدان چیز دیگری اراده کنند، و از آن گریزی نباشد، گو چنین باش، زیرا امر محالی در آن نیست.
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی
📚@philosophycafe