در سینه اش، فانوسی از گل های سرخ و یک ماه یافتند
به هنگامی که بر صخره ای مرده افتاده بود.
یافتند قوطی کبریتی
و گذرنامه ای
و نقش هایی بر بازوی هنوز گرمش.

مادرش او را بوسید
و بر او گریست
سال از پی سال.
خار بُن در چشمانش شکفت
و تاریکی انبوه شد.
به زمانی که برادرش رشد یافت
و رفت تا کاری در بازارهای شهر بیابد،
به زندانش افکندند
جواز کار با خود نداشت
و در واقع، در خیابان ها می گرداند
صندوقی عفن
و صندوقهای دیگر را.

آه ای کودکان سرزمین من
بدینسان بود که ماه فرو مرد.

«ناظم حکمت»

#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment