ح ف هستم از رشت
این شعر رو سرودم برای مهساهای وطنم
(زن زندگی ازادی)

به زیر مِهمیز کشیدن
به چشم ما خون سرمه کشیدن
به فرق ما باتون بر تارک نشاندن
به داد ما بیداد بر کمر بستن

به سرنا از گشادش نواختن
به مهر بر لب سگ بر دهان بستن
به بود ما سنگ قلاب کردن
به رای ما سنگ در ترازو گذاشتن

به روز و روزگار ما سنگ بر شکم بستن
به جار ما سینه بر دیوار گذاشتن
به تار چنگ ما زوزه کشیدن
این شغالا

شریک دزد و قافله
امید واهی با طناب پوسیده
همیشه رذل و طومار عمر پیچیده
چیزی نمانده به صبح رسیده

حالا ماییم و این غریو رسیده
بلند شدن به قصد تغییر دمیده
برای تقدیر به روز سیاه نشانده
بخوان برای مهسای دست از جان شسته
که مشت ما به مشعل تو افروخته
همه با هم به جمع حلقه وطن
خاکبوس ان قدم
زن زندگی ازادی @irannc

Comments

Be the first to add a comment