گیلان برای من چه داشت و از من چه ساخت؟ زاده شدن در انتهای روستایی بسیار سرسبز و زیبا با سه رودخانه و دو اثر تاریخی و سه امامزاده. توتستانهایی سرسبز و تیمار¹هایی دیدنی و جذاب و شالیزارهایی چشمنواز و خوشبو و باغهایی بسیار حاصلخیز، از بادام زمینی گرفته تا سبزیها و صیفیها و حبوبات و ذرت، و درختان آلوچهی گوناگون و درختان گردوی تنومند و خُجدار²های بلند و کونوس³های ریزودرشت و بیشههای پر از درخت و سبزه و گل و گیاه و نوای انواع پرندگان و جانوران وحشی و اهلی و بسیاری چیزهایی دیگر. و خانهای چوبی و بسیار بلند و دوطبقه، که سالها آنجا زندگی کردیم. مادر و پدرم، هردو گیلکهایی اصیل بودند که ما را با زبان گیلکی بزرگ کردند. من تمام جهانم با گیلکیای که والدینم، بهویژه مادرم، به من میداد، شکل میگرفت و ساخته میشد. خودم را کودکی چندساله در آن طبیعتِ بینظیر، کنجکاو به تمام گیاهان و جانوران بهیاد میآورم که پر از پرسش بودم از همه چیز، و تنها پناهگاهم برای فهمش، پرسیدنش بهزبان گیلکی از مادروپدری بیسواد بود. قشنگ یادم میآید که طبیعت و اجزایش، تنها دوستان راستینم تا دوران دبیرستان بودند. پدرم بسیار مذهبی و سختگیر بود. هم در امورات مذهبی و هم کار کشاورزی. اما مادرم و پدربزرگ و مادربزرگ مادریام، که در چند قدمی خانهمان بودند، آسانگیر بودند و پر از همدلی. ازاینرو ما همانا «مَعَ ٱلْعُسرِ» پدر را با «یُسرِ» مادر تاب میآوردیم و برای یادگیری امورات کشاورزی، بیشتر برای پدربزرگ کار میکردیم تا خودمان. من در کودکی کاملاً به این موضوع آگاهی داشتم که من، کودکی روستایی و ساده هستم. شهر و مردم شهر برای من نماد رفاه و دانایی و دانش و مهارت بودند. آرزوی رفتن به شهر را نداشتم؛ اما همیشه دوست میداشتم که با دانشاندوزی فراوان بتوانم اعتمادبهنفس لازم برای نزدیک شدن و دوستی با آدمها را بهدست بیاورم. مذهب، نخستین کارکردهای اجتماعیاش را اینجا به من نشان داد:
ارتباط با دیگران. اما این ارتباطها، هرگز ژرفایی که من میخواستم را رقم نزد (دربارهی کارکردهای اجتماعی مذهب در یادداشتی جداگانه بهتفصیل خواهم نوشت.). روستا و طبیعت بیهمتای گیلان، همان اندازه که مرا ساده و راستگو و تندرست و کوشنده و مهربان و وفادار بار میآورد، هرگز مرا متوجه چیزهایی که در من پدید میآورد نمیکرد. این شهر و انسان شهری بود که برای نخستین بار من را متوجه چیستیام و ارزش داشتههایم کرد. که من بیریا و بیدریغ همه چیز و همه کس را دوست میداشتم و انسان شهری از من هزار دلیل میخواست. من نمیدانستم چرا درخت و رودخانه را دوست دارم! من درون درخت و رودخانه بودم. آنان را جزئی از خودم میدانستم. دوست داشتنشان برایم بدیهی بود. مانند حسی که انسان به میهن خود یا به مادر خود دارد. من پاسخی برای این انسان شهری نداشتم. از همانجا بود که نزاع، میان زیست من و نگاه انسان شهری، آغاز شد. این دوگانه، تابهامروز هم، که دیگر روستای ما آن افسانگی و زیبایی را ندارد، ادامه یافتهاست، که من بیدریغ و ژرف، مهر میورزم به چیزها و آدمها، و نمیدانم چرا! که من یاد نگرفتم چرتکه انداختن برای مهر ورزیدن را، که من هنوز مضطرب میشوم در موقعیتهای عاطفی و عاشقانه، و البته کمکم بدان مسلط خواهم شد. انگار اینگونه بودن خیلی نادر است و باعث میشود که دیگران ناگهان تو را پس بزنند! قشنگ یادم میآید که مادرم هم اینگونه بود، که چهگونه بیدریغ به ما و هر کس که به خانهمان میآمد، عشق میورزید. من دربرابر دیدن آنهمه عاشقانگیها و اضطرابهای ناشی از دوست داشتنش، بیدفاع بودم. همان را دیدم و همان را آموختم و همان شدم و حالا نیز مادرم هستم در قاموس ابراهیم، با اندکی سواد. نمیدانم کجای این ماجرا ترسناک و دوستنداشتنی و پسزدنی است! من آنقدرها هم در زمان حیات مادرم به او وابسته نبودم؛ اما این شباهتها در من هست. گیلان برای من اینگونه بودن را در خود داشت که گویا چنین بودن، برای بسیاری خوشایند نیست. باید از خودتان بپرسید چرا؟ زیرا من خواهم کوشید که به این راه ادامه بدهم.
________۱. سازههای چوبی و محل پرورش کرم ابریشم
۲. درخت گلابی جنگلی
۳. ازگیل@REsearchers