شاه به جلادها دستور داده بود سر سیاوش را در تشت طلا ببرند و خونش را جلوی آفتاب بخشکانند و بدنش را خوراک گرگها کنند تا هیچ کس از ماجرا بویی نبرد.
سفارش کرده بود
"
مبادا خون سیاوش بر زمین بریزد"
اما جلاد شلخته و نادان وقت سر بریدن حواسش پرت شد و یک قطره از خون سیاوش ریخت روی زمین.
خون به زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هرکس آن را میدید میفهمید که جایی بیگناهی را کشتهاند.
شاهرخ مسکوب
#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing