‌
نگرانی چه‌قدر بد است. این‌که از دستت کاری برنیاید. این‌که بی‌تقصیر باشی و هم‌زمان پر از تقصیر. این‌که شیفته باشی و مشوش. این‌که رهایت کنند با اضطرابت تا با اضطرابت بشکنی و کوبیده شوی. این‌که لرزش تنت تا ساعت‌ها ادامه یابد و هم‌چنان یک «اَلو» نشنوی و یک «سلام» نبینی. می‌نویسم دراین‌باره. در این موقعیت بودن، خیلی شبیه مادر بودن است. کمی شبیه پدر بودن. خیلی شبیه مردن است و زنده شدن. حالا مادرم را درک کردم. حالا که کلی گریستم. حالا که هنوز نگرانم و مضطرب.
‌

2 comments

همیشه نگران بودم و مضطرب،الان به واسطه فوت آشنایان داشتم با مادرم در مورد مرگ و پذیرش صحبت میکردم.
و تو دلم گفتم این نوع حرف زدنم خیلی ظالمانه بود.
آرزو ميكنم نگراني ها و تشويش هايت جاي خودش رو به آرامش دلخواهت بدهد ، به حضور.