«یادداشتهای زیرزمینی» را داستایفسکی در سال ۱۸۶۴ نوشت؛ درست وقتی که بعد از سالها زندان و تبعید سیبری به سنپترزبورگ برگشته بود و با مرگ همسر اولش و برادرش، بدهی و بحرانهای شخصی سنگین دستوپنجه نرم میکرد. اما بحران فقط شخصی نبود. روسیهی دههی ۱۸۶۰ پر بود از بحث دربارهی علم، عقل و پیشرفت. چرنیشفسکی در رمان «چه باید کرد؟» (که آن را در زندان نوشت) رؤیای جامعهای کاملاً عقلانی را تصویر کرده بود، با نماد «کاخ بلورین»: بنایی شفاف و بینقص که انسان در آن خوشبخت میشود. مرد زیرزمینی را میتوان پاسخ ادبی داستایفسکی به همین رؤیا دانست. او با این تصور میجنگد که انسان موجودی منطقی است و میشود رفتارش را محاسبه کرد؛ چون میگوید انسان ممکن است دقیقاً برخلاف منفعت خودش عمل کند، حتی به کاخ بلورین «زبان درازی کند» یا از روی لج آن را خراب کند، فقط برای اینکه ثابت کند هنوز آزاد است. «زیرزمین» فقط اتاق تاریک یک کارمند منزوی نیست؛ تصویر انسانی است که آنقدر در آگاهی، کینه و تحلیل خودش فرو رفته که از زندگی واقعی جدا شده. او خودش را میشناسد، اما نمیتواند تغییرش بدهد. #داستایفسکی