این سال ها این سال های نکبت آیا هیچ از خاطراتم محو خواهد شد؟
این ما ظلومان و جهولان به نادانی ِ خود سرمست ما اکثرا از ابلهان اهل جنت: مردم ایران ما زمره ی صافی ضمیران به دل عاشق آن بهمن پنجاه و نفت ِ هفت در آستین پیت های ما چه آیا رفت؟
زیرا لگد خوردم میان جویبار لحظه ها کیفور تنهایی ام آمد به روی دوش خود جسم مرا تا روح زندان برد آن لحظه ها را مهربان من کجا بودی؟
زیرا کتک خوردی کف ِ بازار در هِنّ و هُنّ ِ ائتلاف هیات دلواپسان خیلی ملس، بسیار هم ماجور مزدورهای ارزشی نعش تو را پیش از وصال ِغسل میت ، منهدم کردند
این لحظه ها را نازنین! تو در نیایش با خدا در قطع ِ از این ماجرا منفک ز ملک و ماسوا ، معذور بودی لاجرم کاری نمی آمد ز دستت هیچ! می دانم
پس سال های سال هی بغض مان را خورده و یک آب هم رویش اما نمی شد تا ابد کتمان کنم خشمی که از بیداد این جهل مقدس در دلم شنگرف می افشرد جهلی که جان های گرامی را به مسلخ برد جهلی که روح پاک چندین نسل را پژمرد و بد پژمرد پس لاجرم فریاد سرکردم :
نفرین به استقلال چکش در کنار داس نفرین به آزادی خنجر بر گلوی یاس نفرین به جمهوری اوباش خدانشناس نفرین به اسلام بنی عباس 🔸 🔸 اما دلم نجوای دیگر داشت با جانم گو اینکه با تلخی اندوهان من همراه پرهیز می فرمودم از هر آنچه با نفرین و نفرت توامان آید
آن آبی آهسته با من گفت : البته و ای کاش... ای کاش می شد این همه راهی که بی بنیاد تا مقصدی نابوده و ناسوده فرسودیم برگردیم تا مبدا بی وجه این تاریخ پر تزویر ادواری تا پیشتر از این جنون ِ سخت واگیر دغلکاری تا پیشتر از رونق بیماری ِ شاذِ عزاداری
ای کاش و صد ای کاش ای نازنین اما همین که هست را اینک بی نفرت و نفرین چه خواهی کرد؟
هی هی کجای کاری ای مومن! بنگر به وضع کاسبان "مرگ بر دنیا به غیر از ما" اینک به جز پژواک پی پایان نفرت هیچ آیا حاصلی شان هست؟
اندیشه کن زنهار از آنکه شعله ی خشمت بگیرد دامن هر آنکه غیر از باور امروز تو در نزد خود ایمان و آرایی دگر دارد
نفرین و نفرت را فرو بگذار از آبی آهسته ات بشنو نه کینه ای از ظلمت ایشان درون دل کمین کرده نه زوزه های عجز ایشان بر زبانم لکنت اورده
خوشْمان بیاید یا نه _ما مردم _ با هر مرام و مسلکی زنگوله های پای تابوت همیم و ناگزیر از زیستن با هم
این نکته را ای مهربان ای یار! یک آن فرو مگذار
#محمد_رمضانی_فرخانی #دی ماه ۱۳۹۸ | تهران . #شعر_فارسی #شعر_نیمایی