📖جولین بارنز، احتمالا محبوبترین نویسنده در دنیای من است. اگر کسی بپرسد چرا میتوانم دلایل زیادی ردیف کنم، اما اصلاش یک چیز است: بارنز مهارت زیرپوستی غریبی دارد تا تو خواننده چیزها را «حس» کنی، به معنای واقعی کلمه. وقتی از گرما مینویسد، قطرات عرق را بر تنات حس کنی و وقتی از سوگ میگوید قعر آن سیاهی چاه را ببینی.
بارنز در کتاب تازهاش همان ابتدا حساب را یکسره میکند: این آخرین کتابی است که مینویسد و نقطهی پایان نزدیک به نیم قرن زندگی پربار ادبیاش. او آمده تا در این کتاب کوچک صد و شصت صفحهای از بیماریاش بنویسد، چند نکتهی خردمندانهی دیگر را در قالب داستان مطرح کند و خداحافظی کند. او به سرطان نادری مبتلا شده، بیماری از دوران کوید شروع شد، اگرچه بیماری فعلا در کنترل است، اما خب همین حالا هم او را حسابی خسته کرده و نمیخواهد «در حال نوشتن کتابی» بمیرد. پس این آخرین کتاب است.
کتاب، قرار است رمان باشد. دو کاراکتر داستانی هم دارد که بارنز در دههی ۱۹۶۰ در آکسفورد با آنها آشنا شد، بعدها هم خود بارنز بانی خیر شد و این دو نفر عاشق هم شدند. این دو کاراکتر در داستان، بارنز را بازجویی میکنند و انگار این ترکیب محکمه و اعتراف قبل از مرگ باشد.
کتاب جزییاتی از بیماری او را دارد، مثل اینکه قبل هر جلسه شیمیدرمانی و قرار پزشکی، یک سیب و گاردین آن روز صبح برای جدول حل کردن و آیفون را در کیفش میگذارد و راهی کلینیک میشود. و جزئیات تلخی از تحلیل رفتن بدن… و مثل هر داستان دیگری، دربارهی خاطره است. بارنز دارد حس چشاییاش را از دست میدهد و حالا بسیار به طعم و مزهی خود خاطره فکر میکند.
بارنز عزیز من در آخر کتاب از ما خوانندگان آثارش خداحافظی میکند و مینویسد دلش برای ما تنگ خواهد شد. او که همیشه از همان کودکی درگیر ملال و اندوه ملایمی بود و هست، جایی از زبان زن داستان مینویسند «خوشحالی او را خوشحال نمیکند.» این جمله برای من شبیهترین جمله به خود بارنز است و یک دلیل عمیق دیگر که چرا انقدر دوستش دارم، چون خوشحالی من را هم خوشحال نمیکند.
با عشق و احترام و سپاس و دلتنگی آقای بارنز یگانه
#فرناز_سیفی
📎Ellinne