مرگ ایوان ایلیچ؛ رمانی دربارهی مرگ و زندگی!گاهی آدم آنقدر مشغول «درست زندگی کردن» است که یادش میرود از خودش بپرسد: اصلا این زندگی، زندگی هست که میخواستم؟ نکتهی دردناک داستان اینجا است که ایوان ایلیچ ناگهان نمیفهمد که قرار است بمیرد؛ از مدتها قبل میداند. چیزی که کمکم او را میترساند، پرسش دیگری است: اگر قرار باشد همین حالا همهچیز تمام شود، آیا واقعا درست زندگی کردهام؟! تولستوی مرگ را فقط بهعنوان پایان زندگی نشان نمیدهد؛ مرگ تبدیل میشود به آینهای که ایوان را مجبور میکند به تمام انتخابهایش نگاه کند. به ازدواجش، شغلش، روابطش و سالهایی که بیشتر بر اساس چیزی که «باید» درست باشد زندگی کرده تا چیزی که واقعا برایش معنا داشته باشد. و اینجا است که «مرگ ایوان ایلیچ» از یک داستان دربارهی بیماری و مرگ، تبدیل میشود به داستانی دربارهی خودفریبی! تولستوی این داستان را در دورهای نوشت که شدیدا درگیر پرسشهای اخلاقی، معنوی و معنای زندگی بود؛ برای همین مرگ در اینجا فقط یک اتفاق زیستی نیست، بلکه فرصتی است برای پرسیدن اینکه چه چیزی یک زندگی را واقعا ارزشمند میکند!
بازنشر از دیارمدیا
@mosighi_andishe