برای محمد
ایرج بسطامی
دیشب یکی از دوستان سه‌تارنوازم آمد پیشم. گفت حس سازوآواز دارم، من می‌زنم و تو بخوان. ساعتی زد و من هم به‌یاد دوست نفیسم، محمد پاکراه، خواندم؛ تا هم سوگی برای محمد برپا کرده باشیم و هم برای یار و خاطرخواهش، که از دوستانم است، بفرستیم، که دلبر و دلدارش پیش چشمانش سوخت و رفت! یکی از قطعاتی که خواندم، دو تصنیفِ مزبور از زنده‌یاد بسطامی بود. بسطامی، روضه‌ی من است؛ همیشه بوده‌است. او این تصنیف را در محفلی خصوصی در اوایل دهه‌ی ۷۰ خوانده بود و پس‌از درگذشتش، در سال ۸۷ منتشر شده بود؛ یعنی سالِ آغاز دوستی من و محمد! ۳ هفته پیش که از اصفهان راهی تهران بودم، درحالِ گوش دادن به این تصنیف بودم که به محمد پیام دادم که تهران او را ببینم. او گفت پس‌از مدت‌ها درحالِ رفتن به کرمانشاه است و قرار شد آخرهفته‌ای دیگر، پیش‌از نوروز، به دیدارش بروم؛ و آن آخر هفته دیگر هرگز نخواهد آمد! و اکنون باید بر سر خاکش در کرمانشاه بروم. «درد عشق و انتظار» را «همایون خرم» و «سراب آرزو» را «پرویز یاحقی» ساخته‌است. حالا پیاپی باید این را گوش بدهم؛ اما دیگر محمدی نیست تا با او هماهنگ کنم برای دیدار؛ نیست که نیست! ای که شعله‌های تو آتشم زند به جان!

Comments

Be the first to add a comment