همین یک چیز عذابم می‌دهد. اگر خدایی وجود نداشته باشد چــــه؟ اگر حق با راکیتین باشد و خدا افسانه‌یی باشد مخلوقِ فکرِ بشر چــــه؟ چون اگر خدایی وجود نداشته باشد، بشر سرور و صاحبِ زمین و عالمِ هستی است.

تا اینجا درست! ولی بعدش چــــه؟ آیا بدونِ خدا می‌تواند از کج‌روی‌ها پرهیز کند. مسئله این است. فکرِ من همه‌اش حولِ این سوال می‌چرخد. بعدش که را بپرستد؟

منظورم بشر است. از کی سپاسگزاری کند؟ برای چه کسی سرودِ نیایش و ستایش بخواند؟

آلکسی، به من بگو تقوا و پرهیزکاری چی است؟ من تقوا را فلان کار می‌دانم، آن بشرِ چینی بهمان کار. پس همه‌چیز نسبی است. هیج‌چیز تعریفِ قطعی ندارد_نه؟ نسبی نیست؟

سوالم موذیانه است؟ اگر بگویم سرِ این سوال دو شب خوابم نبرد، لابد می‌خندی. حالا سرِ این سوال مانده‌ام که مردم چطور می‌توانند زندگی کنند و به این مسئله فکر نکنند. مردم دغدغه‌ی این جور چیزها را ندارند.

📚برادران کارامازوف
✍داستایفسکی

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment