خانهی تیمی ما در زمستان سال 54 در مشهد با ترکیبِ ویدا گلیآبکناری، من،احمد غلامیان، محمد حسینی حقنواز،تشکیل شده بود؛
روزی گربه کوچک خاکستری سفید بخت برگشتهای از روی دیوار خانه گذر میکرد.ویدا گلیآبکناری با چشمان درشت خود با حسرت نگاهی به او کرد و گفت: ببین مهرنوش، مثل بچههاست.
چه صورت زیبایی دارد. گویا رفقا اینگفتگو و اظهار علاقهی لیلا و من را در حیاط خانه شنیدند.شب؛ هنگامِ برنامهنویسی, انتقادات فراوانی به لیلا و نیز به من مطرح کردند. موظف شده بودم که بر روحیهی لطیف حیواندوستیام غلبه کنم
تصمیمی بیرحمانه و ظالمانه!ویدا به این گربه عادت کرده بود و رابطهاش را با گربه پنهان کرده بود ،آن شب رفقا ویدا را مورد حمله قرار دادند و تصمیم تنبیهی ویدا این بود که او باید گربه را بگیرد و بکشد!
ویدا گربه را گرفت و به زیرزمینِ خانه برد. با اسلحهای صدا خفهکن گلولهای به گربه شلیک کرد. فردای آنروز احمد غلامیان آبگوشتی که گهگاه میپختیم برایمان درست کرد و به خوردمان داد. بعد از جمع کردن سفره،گفت آبگوشت خوشمزهای بود؟! ما امروز آبگوشت گربه خوردیم.
راهی دیگر
روایت چریک های فدایی
#چپ_ویرانگر
@flith