📖 مطالعه کتاب #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجاکرد

قسمت سیزدهم:

همانطور که "ها" برای رفتن آماده می شد از درک این موضوع که بالاخره توانست به خود بخندد، رها شود و حرکت کند، بیشتر احساس سرزندگی کرد.
"ها" خنده کنان اعلام کرد:
زمان، زمان رفتن به هزارتوست.
"هم" نه خندید و نه جوابی داد.
"ها" سنگی کوچک برداشت، روی دیوار شعار مهمی برای "هم" نوشت تا درباره اش فکر کند. همان طور که عادتش بود، تصویر یک پنیر را هم در پس زمینه آن کشید، به امید آنکه این تصویر به "هم" کمک کند بخندد و روحیه ی تازه ای پیدا کند تا دنبال پنیر جدیدی بگردد. اما، "هم" نمی خواست آن را ببیند.
نوشته این بود:
📌 اگر تغییر نکنی، از بین می روی.
سپس، "ها" به درون هزارتو سرک کشید و با نگرانی به آنجا نگاه کرد. فکر کرد که چگونه گرفتار این بی پنیری شده بود.
باورش این بود که ممکن است درون هزارتو پنیری نباشد و یا او نتواند آن را بیابد.
چنین تصورات ترسناکی او را فلج می کرد و زجرش می داد.
"ها" لبخند زد. می دانست که تعجب "هم" از این بود که "چه کسی پنیرش را جابه جا کرده؟" در حالی که تعجب "ها" از این بود که "چرا نتوانستم با جابه جایی پنیر، من هم جابه جا شود؟"
در حین ورود به هزارتو، به پشت سر خود نگاه کرد و از دیدن محل قبلی خود احساس آرامشی به او دست داد. احساس می کرد که به سوی محل زندگی قدیمی و آشنای خود کشیده می شود، اگرچه دیگر در آنجا پنیری یافت نمی شد.
"ها" بیشتر مضطرب شد و با خود اندیشید: آیا واقعاً می خواهد به داخل هزارتو برود.
روی دیوار روبه رویش شعاری نوشت و برای مدتی به آن خیره شد.
شعار این بود:
📌 اگر نمی ترسیدی، چه می کردی؟
"ها" درباره این جمله فکر کرد ...


✅ برای مطالعه قسمت های قبلی کتاب، بر روی #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجا_کرد کلیک کنید.

🆔 @Sobhan_Institutes

Comments

Be the first to add a comment