✳️ داستان گرگ و لکلک و درسهای مدیریتی از این داستان
✅ گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن را در آورد تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک لک بدهد. لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد. گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برات کافی است. 👤 کارلوس فوئنتس
■ داستان گرگ و لکلک، اگرچه ساده به نظر میرسد، درسهای ارزشمندی برای دنیای مدیریت در خود دارد. در محیط کار، ما اغلب با افراد و موقعیتهایی مواجه میشویم که نیازمند همکاری و کمک هستند. اما آیا همه سزاوار اعتماد ما هستند؟
■ سرمایهگذاری عاطفی و حرفهای روی افراد اشتباه همانطور که لکلک وقت و انرژی خود را صرف نجات گرگ کرد، مدیران هم گاهی روی کارمندان یا پروژههایی سرمایهگذاری میکنند که لیاقت و قدردانی لازم را ندارند. این سرمایهگذاری میتواند به شکل آموزش، دادن فرصتهای رشد یا حتی صرف زمان و انرژی برای حل مشکلات آنها باشد. وقتی در نهایت نتیجهای جز ضرر یا بیمهری نصیبمان نمیشود، درس بزرگی میگیریم.
■ عدم انتظار پاداش از افراد نالایق گرگ، به جای تشکر، نجات جان لکلک را بزرگترین پاداش او دانست. در محیط کار، وقتی به فردی خدمت میکنید که اخلاق حرفهای ندارد، انتظار پاداش یا قدردانی نداشته باشید. گاهی اوقات، تنها پاداش شما این است که از گزند و آسیب او در امان بمانید. موفقیتهای دیگران را نباید با فداکاریهای بیحساب خود رقم بزنید.
■ شناخت درست افراد، کلید موفقیت کارلوس فوئنتس میگوید: "گاهی اشتباهمان در زندگی این است که به برخی آدمها جایگاهی میبخشیم که هرگز لیاقت آن را ندارند!" این جمله در مدیریت مصداق کامل دارد. یک مدیر موفق باید توانایی شناخت افراد را داشته باشد. پیش از اختصاص مسئولیتها، ارتقاء شغلی یا حتی اعتماد به یک همکار، باید به صداقت، تعهد و شخصیت او توجه کرد.
■ نتیجهگیری: مدیریت تنها به سازماندهی کارها محدود نمیشود، بلکه شامل مدیریت روابط با افراد نیز هست. داستان گرگ و لکلک به ما یادآوری میکند که هوشمندانه عمل کنیم. زمان و انرژی خود را برای افرادی صرف کنیم که نه تنها شایستگی دارند، بلکه قدردان زحمات ما هم هستند. گاهنامه مدیر